Monday, November 14, 2005

داستان های سکس در اتوبوس

سلام


سکس در اتوبوس قسمت-4
رفتم اتاق پيش زهرا و بچه ها خوابيدم و شروع کردم به فکر که چه جوري نقشه مو کامل کنم . صبح با صداي سميرا بيدارشدم ديدم زهرا و بچه ها دست و صورت شسته رفتن سرميز صبحانه و منتظرمن هستن من هم بيدار شدم و يه آبي به سرو صورت زدم و رفتم سر ميز به بقيه ملحق شدم . بعد از صبحانه بچه ها رو سپرديم به سميرا و با زهرا به سمت آدرسي که از شوهرش بهش داده بودند حرکت کرديم و بعد از کلي گشتن و اينور اونور کردن سرانجام آدرس مورد نظر رو پيدا کرديم و من سرکوچه واستادم و منتظر شدم تا زهرا بره تحقيقاتش رو کامل کنه . يه ده دقيقه اي با تخمام يه قل دو قل بازي کردم تا زهرا برگشت و ديدم که صورتش خيسه اشکه .پرسيدم چي شده زد زير گريه و گفت بيا بريم تا برات بگم . نشستيم تو تاکسي و نشوني خونه سميرا رو دادم و حرکت کرديم .تو راه برام تعريف کرد که زن صاحبخانه (همون آدرس ) بهش گفته که آره اون مردي که مشخصاتش رو ميدي يه مدت اينجا با يک زن زندگي کردن و الان از اونجا رفتن و آدرس جديدي هم از اونها نداره .و ديگه نميشد دنبال اونها گشت چون هيچ سرنخي وجود نداشت . يه خورده دلداريش دادم و سرش رو گذاشتم رو شونم و پيشونيشو بوسيدم راستش از دست شوهرش خيلي کفري شده بودم . رسيدم خونه بعد از ناهارمن کلي با زهرا صحبت کردم و به اون گفتم که هم جووني هم خوشگلي هم پولدار بچه هات هم که پيشتن ديگه چه نيازي به همچين مرد عوضي داري و هرگونه نياز جنسي تو هم من خودم تا آخر عمر براوده ميکنم (حال کنيد از خود گذشتگي رو) و با اين صحبتها و قول اينکه تا جائي که بتونم تو زندگي کمکش کنم کمي آروم گرفت . عصري با سميرا و بچه ها رفتيم بيرون و من به سميرا گفتم که يه اشتباه کرديم که خيلي بد شده گفت چي ؟ گفتم که قضيه ازدواج منتفيه بخاطر اينکه ماگفتيم که زهرا خواهر منه و من اگه بخوام با تو ازدواج کنم بايد خانوادم بيان خواستگاري و اين محاله گند قضيه در مياد و جواب بابا مامانت رو چي بديم . سميرا از اين حرف خيلي ناراحت شد و کلي گريه کرد و من دلداريش دادم (بازهم بخاطرهمون حس انساندوستانه ) و قرار شد تا آخر عمر با هم دوست بمونيم . در اين حين زهرا که خودشو به من نزديکتر حس کرده بود از گريه سميرا تعجب کرد و به جمع ما ملحق شد و دليل گريه رو پرسيد و من هم بهش گفتم که چه اشتباهي کرديم . زهرا گفت که شب بيشتر راجع به اين قضيه صحبت ميکنيم . شب بعد از شام به اتاقها مون رفتيم و بعد از اينکه بجه ها خوابيدن من و زهرا رفتيم به اطاق سميرا براي صحبت و اونجا به زهرا همه چيزو گفتيم و گفتم که سميرا دوست داشته که من شوهرش بشم و الان کاملا اين آرزوش منتفيه و من هم دوست داشتم که پرده سميرا رو بردارم که اين هم بنا به قضيه اول منتفي شده . زهرا گفت که مشکلي نيست قضيه ازدواج منتفيه ولي قضيه بکارت منتفي نيست و اون دوستي داره که جراح زنان و ميتونه هروقت که سميرا بخواد ازدواج کنه اين مشکل رو براحتي برطرف کنه يعني ترميم کنه . اولش براي سميرا قابل قبول نبود ولي يه خورده که بيشتر صحبت کرد و از شيرينکاريهاي دوست دکترش بيشتر گفت سميرا خوشش اومد . راستش سه نفري تحريک شده بوديم مخصوصا اينکه سميرا و زهرا هم لباسهاي خواب شهوت انگيز پوشيده بودن . من به سميرا گفتم که اجازه هست ديگه بعد از اين همه مدت امشب کست رو افتتاح کنم ؟ اون هم اول باخجالت و بعد از کلي فيس و افاده زهرا رو بهونه کرد و گفت جلو زهرا خانم که نميشه و من با يک چشمک به زهرا حاليش کردم که زود موضوع رو راست و ريس کنه و اون هم باهنرمندي گفت که بودن من بعنوان يک بزرگتر در اين لحظه حساس الزامي است چرا که اگه خونريزي بشه نميشه که چيزي به بابا مامان گفت و اون ميتونه اين قضيه رو حل و فصل کنه . رفتم رو تخت کنار سميرا نشستم و با شيطنت به زهرا گفتم که زهرا خانم شرمنده که جلو شما اين کار و ميکنم و زهرا هم با خوشروئي گفت که اشکالي نداره عزيزم به کارتون برسيد و من هم از تماشاش لذت ميبرم . دست بکار شديم سميرا منو و من سميرا رو لخت کردم و شروع کردم از انگشت پاش تا فرق سرش ليسيدن و بوسيدن و هراز گاهي نگاهي هم به زهرا که با چشمان شهوت انگيزش و بدن تحريک شدش داشت به ما نگاه ميکرد راستش خيلي اضطراب داشت که اولين بار تو زندگيم ميخوام پرده بکارت دختري رو بردارم هر چند که بعد ها اين قضيه چندين بار تو زندگيم اتفاق افاد . ولي براي اولين بار يک چيز ديگه اي بود . خوب داشتم کس سميرا رو ليس ميزدم که زهرا طاقت نياورد و اومد جلو و گفت مثل اينکه نياز به کمک داريد و شروع کرد با سينه هاي سميرا ور رفتن . راستش سينه هاي سميرا اينقدر قشنگ بود که حتي زن ها رو هم به خودش جلب ميکرد چه برسه به مردها . صداي سميرا رفته رفته داشت بلند تر ميشد و زهرا هم داشت لباساشو درمياورد ديگه همه چيز بوي سکس گرفته بود و زهرا با گذاشتن لباش رو لبهاي سميرا کمي از سرو صداي سميرا رو کم کرد و من هم همچنان سميرا رو به مرزارضا نزديک ميکردم تا اينکه زهرا رو به من کرد و گفت که الان موقشه و من هم جناب کيرکه داشت از شدت فشار ميترکيد به کس سميرا نزديک کردم و کسش که به شدت خيس شده بود از دور کير من رو طلب مي کرد و من هم با احتياط فراوان و بادقت سر کيرم رو به کس سميرا نزديک کردم ولي زهرا کيرمنو با دست گرفت و به من گوشزد کرد که با احتياط اينکار رو بکنم که يه وقت خونريزي نکه همون خاطره اي که اون از شب اول عروسيش داشت و من هم قول دادم . زهرا رفت کنار و من هم کاملا خوابيدم رو سميرا و کاملا پاهاشو از هم باز کردم سميرا که داشت از شهوت ديوانه ميشد همش ميگفت بکن الان کيرتو ميخوام همشو بکن پارم کن و من هم يواش يواش کيرم رو سر دادم تو سوراخ تنگ و داغ و خيس کسش و آرام فرو کردم و به جائي رسيدم که ديگه تو نمي رفت و به زهرا نگاه کردم و گفتم که جلوتر نميره زهرا هم با لبخند شيريني به من گفت که يه کم فشارو زياد ترکن ولي کم ومن هم کمي فشار رو بيشتر کردم و به دفعه انگار اون مانع برطرف شده باشه باصداي داد سميرا مسير کيرم آزاد شد و کيرم تا ته تو کس سميرا جا گرفت و دقيقا در همين لحظه سميرا با چند تا تکون ارضا شد

1 Comments:

At 2:36 PM, Anonymous yashil said...

polato jam kon y khone ejere kon bad kosbazito kon

 

Post a Comment

<< Home