Tuesday, November 15, 2005

کس خیس

سلام
كس خيس
سال چهارم دبیرستان بودم . کلاس خسته کننده تازه تموم شده بود . گله واریخته بودیم بیرون ؛ هرکی به یه وری ؛ حوصله رفتن به سینما را نداشتم و بهرام به تنهایی رفت . خیلی فشار آورده بود ! نیاز شدیدی داشتم !واقعا" نمی تونستم نگاهم رو از ماده ها دور کنم ! از اینکه تنهام ، خوشحال بودم ! از اینکه لباسها هنوز تابستونین خوشحالتر ! حوصله هیچ کدومو نداشتم ؛ فقط ماده ها !! گیلاسهای آبدار تازه بالغ ، تا رسیده های ولع انگیز 40 ، 45 ساله ، هر کدومشون یه جور منو تحریک می کردند . نگاه بعضیاشون بد جوری روی جلوی شلوارم کلید می شد .! آخه دوست داشت بلند بشه و نمی تونستم جلوشو بگیرم ! شلوارای لی این عیب بزرگ رو دارند و کاریش نمیشه کرد !! برق شیطنت بار نگاه بعضیاشون هر چند کوتاه بود ولی با تبسم خفیفی که در پی اون میومد به من فهموند که این نمی تونه لزوما"عیبی برای شلوار لی باشه !خیلی خوب می دیدم که چشمای بعضیهاشون باز تر می شه و حدود یک ثانیه بیشتر مکث می کنه ، آخ !! اگه فقط یه ساعت یکی شونو در اختیار من میذاشتن !!! گاهی اونقدر با فشار بلند می شد که مجبور می شدم کلاسورم رو بگیرم جلوش تا کسی برجستگی زیادشو نبینه !! اما با هر قدمی که بر می داشتم این امکان بود کلاسورم تماس کوچیکی باهاش پیدا کنه و همون کافی بود تا بیشتر تحریک بشه !یه کیسه پر از اسپرم بود که فقط می خواست خالی بشه .سی و پنج سالی داشت ولی جمع و جور و با نمک بود ! از دور نگاهم به جوراب نازک نایلونیش دوخته شده بود ! … یه جوراب تیره بسیار ظریف و یه کفش قرمز پاشنه بلند و براق که زیبایی پاهای نازکش رو دو چندان می کرد !! جلوی کفشش باز بود و ظرافت پنجه های پاش به خوبی دیده می شد . تیرگی جوراب نازکش اصلا" نمی تونست از سفیدی ساقهاش کم کنه و حتی جلوه اونو بیشتر می کرد ! یه مانتوی سفید زیبا ، خوش دوخت و یه روسری جگری با گلهای سفید ! آرایش ظریف و استادانه ای داشت . به خصوص لاک صورتی ناخنش عجیب به پوست سفید دستش میومد . استین گشاد مانتوش باعث می شد تا در لحظه های مناسب مچ و ساعد خوش تراش ، سفید و صاف و صوفش بهتر دیده بشه . موهای ابریشمیش که که بدون زحمت از پیشونی تا فرق سرش پیدا بود ، مژه های نمکی فر خورده ، سیاه و براقش تضاد مناسبی با پوست سفیدش داشتند . یه زن رسیده که فقط می خواستم بلیسمش ! از نوک انگشتای ظریف دست و پاش تا … بی نهایت خدا !!!حالا بهش نزدیکتر شده بودم . از دید زدنش سیر نمی شدم ! بالاخره دست از ویترین چند مغازه بر داشت و وارد یه سوپری شد ؛ منم به دنبالش رفتم تو … اگه در زاویه مناسبی قرار می گرفتم ، ممکن بود در یه فرصت مناسب گره روسریش کنار بره و سینه شو هم ببینم ! خوشبختانه یقه مانتوش گرد و به اندازه کافی پایین بود . در لابلای قفسه های فروشگاه ، در ردیفی موازی باهاش حرکت می کردم . نگاههای صاحب فروشگاه آزار دهنده نبود . شاید چون فکر می کرد پسری 17-18 ساله مثله من برای دختر بازی همچین موردی رو انتخاب نمی کنه ! ولی اشتباه می کرد . بد جوری تو نخش رفته بودم . بالاخره اون لحظه رو شکار کردم .موقعی که در ردیف مقابل ، رو به من ، خم شده بود تا سس مایونز رو از ردیف های پایینتر برداره برق سفید سینه مرمریش جدا" مستم کرد !هیچوقت از سس مایونز خوشم نمی اومد . چقدر در اشتباه بودم . لرزش سینه هاش کاملا" میخکوبم می کرد . واقعا" ارزشش رو داشت ! فکرش رو بکنید گوشه سینه بندشم دیدم ؛ زرد لیمویی ؛ فوق العاده بود ! یعنی ممکنه امروز من این بند سینه رو باز کنم ؟یه لحظه سرشو بالا کرد . نگاه مخملیش دلمو لرزوند ! … اما خوشبختانه طولانی نبود . کمی سرخ شدم ولی دست بردار نبودم ؛ واقعا: لذت داشت . خیلی خرید کرد ، دو کیسه پلاستیکی پر و بزرگ . یکی از کیسه ها ناگهان پاره شد ! یه فرصت طلایی ! تمام جراتمو جمع کردم و رفتم جلو : اجازه بدین ! و شروع کردم به مرتب کردن وسایل در یک کیسه جدید .* اوا ! دست شما شما درد نکنه ؛ شرمنده !دیدم که اونم کمی سرخ شده ، گفتم :- برای شما سنگینه اجازه بدین تا یه جایی کمکتون کنم !* نه تو رو خدا … نه ! اخه ….و چند دقیقه بعد در مسیر خونش بودیم ! خیلی کم پیش می اومد که از خودم خوشم بیاد ، ولی این دفعه عالی بود …* تو رو خدا دیگه بیشتر از این زحمت نکشین !- اختیار دارین خانوم … زحمتی نیست !مجتمعی که خونه اش بود خیلی ساکت بود ؛ یه جای واقعا" دنج …* آسانسور هست لطفا" دیگه بیشتر از این خجالتم ندید !موندم چی بگم !!- نه این واقعا" براتون سنگینه !* ای وای !! نه به خدا !- نه خواهش میکنم زحمتی نیست !شیرین ترین لحظه رسید ! توی آسانسور هیچ کس نبود و اپارتمانش هم طبقه ششم بود . کمی خودمو خجالتی نشون دادم ولی از روی قصد ، کاری کردم که چند بار نگاه مخملیش توی آیینه آسانسور با نگاهم یکی بشه .* خیلی زحمت کشیدین به خدا !این بار اصلا" جوابی ندادم و فقط با تبسم نجیب و خفیفی مستقیم نگاهش کردم !! بوی عطر یاسش گل بودنشو بیشتر و بیشتر نشون می داد . صدا و گرمی نفسهامون توی سکوت اونجا داشت خیلی چیز ها رو حل می کرد . گفتم :- پنجمه ! ... یه طبقه دیگه .. ، حیف شد !تا بنا گوش سرخ شد :* چرا ؟؟؟- هیچی ، همینجوری !و خنده خفیفی کردم .در باز شد و درست روبروی آپارتمانش در اومدیم .در خونشو باز کرد و با صدای ملایمی گفت :* بفرمایین خواهش می کنم !- ممنون ... بهتره برم ، زحمت نمی دم !* اصلا" !! اصلا" مزاحم نیستین !! بفرمایین خواهش می کنم ! در پشت سرم بسته شد ؛ دیگه تو خونش بودم ! تعارف کرد . نشستم رو کاناپه .* الان میام خدمتتون !چهار پنج دقیقه ای طول کشید تا مانتوشو عوض کنه و بعد با یه لیوان شربت به لیمو دوباره اومد . وای ! یه تی شرت زنونه لیمویی که عکس یه گل سرخ روش بود . دامن سفید چین دار خونگی و ساقهای لخت و سفید با یه جوراب ورزشی ساق کوتاه ، اونم به رنگ لیمویی . وای !! ... لیمویی !! یعنی می شد اون روز اون سینه بندو باز کنم ؟!دستشو انداخت پشت کاناپه و نشست کنارم ! موهای پریشونشو به یک طرف زد ! :* هنوز درس میخونی ؟- همچین ، نه اونجور !نگاه ملایمی به هم کردیم ... از گوشه میز جلوی کاناپه بسته سیگاری برداشت و با فندکی که کنارش بود روشنش کرد . خیلس قشنگ سیگار می کشید ! آروم و ملایم و اهسته دودشو میداد بیرون ، بالای سرش ! نگاه ملایمشو دوباره بهم انداخت و با تبسم پاکت سیگارو بهم تعارف کرد . یکی برداشتم ! برق ملایمی تو نگاهش اومد صورتش رو جلوتر اورد و با فندکش سیگارمو روشن کرد . دود سیگارمو همزمان با اون توی هوای بالا سرمون بیرون می دادم . از این کار خیلی خوشش اومد . یه دفعه گفت :* شیطونیا !!در حالی که بیشتر و بیشتر تو چشام نگاه می کرد ، شربتشو خورد و سیگار دیگه ای برداشت ولی به جای فندک خواست از سیگار من استفاده کنه . اونقدر بهم نزدیک شد که گرمی بدنش رو رو گونه هام حس می شد و عطر یاس ، نگاه مخملیشو لطیف تر از همیشه می کرد . یه دفعه داغ داغ شدم !لطیف ترین چیزی که تا اون وقت لمس کرده بودم ! با مهارت ، موقع روشن کردن سیگار ، دست چپشو ، رو دستم گذاشته بود . تبسم آرومی کرد و همونطور که دستمو گرفته بود ، آروم دود سیگارشو تو صورتم فرستاد ! سیگارمو خاموش کردم و اهسته و اروم نگاهمو تو نگاهش دوختم ! بعد از یکی دو پک ، سیگارشو به لبم گذاشت و همونطور که نگهش داشته بود پکی بهش زدم ؛ دو باره بهش پکی زد و این کار دو سه بار تکرار شد ! نگاه ها گرمتر و گرمتر می شد !! خاموشش کرد و این بار نرم و اهسته بلن شد و منو هم بلند کرد ! کاملا" در اختیارش بودم . به طرف اتاق خوابش رفتیم ...ابتکار عملو بدست گرفتم ؛ نرم و سبک روی تخت درازش کردم ! با شادی این ابتکارو پذیرفت ! به عنوان اولین تجربه درست نمی دونستم از کجا شروع کنم ، خودمو به دست احساسم سپردم ! یکی دو بوسه نرم و دوستانه رو تجربه کردم . در اختیارم بود ، می خواست ببینه تا کجا پیش میرم ؟! بعد از بوسه ها آرومتر شده بودم ! همونطور که روش ولو بودم ، نگاهش می کردم و در حالی که با دست چپم آروم آروم گردن نرم و بلوریشو نوازش می کردم ، دست راستمو به زیر پیرهنش بردم ! زیپ شلوارم داشت از فشار پاره می شد ! ولی هر چیزی به موقع خودش ! بالاخره سینه بندشو لمس کردم ! خوشحالیمو حس کرد . با دو سه حرکت بعدی و کمک خودش ، پیر هنشو در آوردیم . نرمی بدنشو با تمرکز زیادی تجربه می کردم . با هر دو دست این تجربه جدید رو جشن می گرفتم . از پشت سینه بند ، پستوناشو لمس کردم . چقدر نرمن ! اصلا" نمی دونستم سینه یه زن تا این حد نرو و لطیفه . مشتاق شدم مستقیما" لمسش کنم . باز کردن بند ها راحت بود و بالاخره لحظه نهایی رسید ! آب دهنمو به سختی قورت دادم . با ارامش سینه بندو به طور کامل از رو سینه هاش برداشتم . نه خیلی بزرگ و نه خیلی کوچیک ! بسیار نرم و لرزان با نوک صورتی خوش رنگ . از کنجکاوی و تمرکز من لذت زیادی می برد .آروم به پستوناش دست زدم .و با نوکش بازی کردم . حالا نوبت زیپ شلوارم بود . خیلی سریع شلوار ، شورت و پیرهنمو در آوردم ! لخت لخت بودم ! نگاهی بهش انداخت ! از اینکه می دید به خاطرش اونطور شدید راست کرده بودم ، صورتش گل انداخت ! هر چی باشه یه جوجه خروس سر حال تور کرده بود ! کاملا" روش ولو شدم . با تمام بدنم روش دمر بودم ! بینیمو تو موهاش فرو می کردم و با دو دستم موهاشو به هم می ریختم و از اینکه اونطوری در اختیار گرفته بودمش کیف می کردم . کم کم نفسهای تندمو کنترل کردم . آروم تو چشماش نگاه می کردم ! ضمن نوازش پهلوی راستش ، دستمو به نرمی به طرف دامنش بردم ! همونطور که انتظار داشتم شورتش هم یه رنگ زرد لیمویی بود ! دامنش رو کاملا" در آوردم ! سپیذی ، نرمی و لطافت پاهاش دیوونه ام می کرد ! پاهاشو جلو گرفت تا جورابای ساق کوته ورزشیش رو در آرم . حالا پنجه های برهنش با لاک صورتی توی دستهام بودن ! دو تا پای کوچیک و لطیف ! شاید شماره 37 ! بی اختیار و نا منظم او نا رو می لیسیدم . کف پا ف بین انگشتها و ... خیلی خوشش اومد ! آرومتر شدم . دوباره ازش مثله یه تشک نرم و خوب برای استراحت و نفس گیری استفاده کردم . آروم آروم شروع به لیسیدن گردنش، بدنش و مکیدن ممه هاش کردم . کم کم پایینتر اومدم و نافش رو هم لیسیدم . واقعا" لذت می برد . دوباره به چشماش نگاه کردم !حالا دیگه وقتش رسیده بود ! چیز زیادی به مرد شدن من نمونده بود !! دستمو از روی شرتش بهش می مالیدم . نرم و کمی باد کرده و نرم بود . رطوبت کمی هم داشت . مگه زنها هم آبشون راه میفته ؟؟!! مال من کاملا" شق شده بود و حتی ضربان داشت ! آب دهنمو مرتب قورت می دادم ؛ کمی عرق داشتم و ضربان قلبم بالا بود ! شاید کمی عجله کردم ولی دیگه نمی تونستم معطل کنم ! دستمو به زیر شرتش بردم و لمسش کردم . کاملا" نرم ، مودار، مرطوب و لزج بود ! احساسا فوق العاده ای بود ... کسی که برای من خیس کرده بود ، وفتی که من به دنیا اومدم لابد خیلی جوون بوده و معلوم نیست به جز من تا حالا چند نفر دیگه رو مرد کرده ! آروم آروم شرتشو در آوردم . مرتب آب دهنمو قورت می دادم . ظاهرش تمایلمو چند برابر کرد ! شاید تضادی که موهای کرکی و سیاه اونجا با پوست سفید اطرافش داشتند ... ! یا پوست تیره ای که نسبت به اطرافش داشت ، یا ظاهر آرومش با اون لبه های صورتی رنگ که اون رو مثله یه گل خفته کرده بود ! گل خفته ای که می بایست با بیدار شدنش ، مرد شدنمو جشن می گرفتم !با احتیاط لمسش کردم و بی اختیار شروع کردم به لیسیدن و مکیدنش ! خیلی خوشم میومد . اینو با نا منظم شدن نفسهاش می فهمیدم . به این کار ادامه دادم ! چوچوله ظریفش حساستر بود ! ازو می خواست تا روی اون متمرکز بشم ! از خود بی خود شده بود . دهانش کمی باز بود و چشمهاش نیمه باز ، نفسهاش نا منظم ! داشتم ارضا کردن یه زن رو تجربه می کردم ! دو لبه صورتی و دهانه گلش ، کاملا" باز ، مرطوب و آماده چیزی که حقشون بود شدن ! ... بدنش کاملا" شل و آماده بود .کمی هیجان زده بودم ! کاملا" خودمو انداختم روش . بدنهای تحریک شدمون گرمای متقاوتی رو به هم هدیه می کردند . اصلا" به سادگی اونچه که فکر می کردم نبود ! کاملا" راست و آماده بود ولی نمی تونست بدون کمک من دهانه رو پیدا و راهشو باز کنه ! دوباره نیم خیز شدم . سرشو به دست گرفتم ؛ هول شده بودم . می دونستم که نباید تحریکش از بین بره و ناگهان انگشتای ظریفش با ملایمت دستمو کنار زدن و دور سرش حلقه شدن ! کاملا" در اختیارش بود ! با مهارت و با دست خودش ، سرشو واردش کرد ! آروم آروم دوباره روش دمر شدم و لغزیدن نرم تمتمشو به داخل واژن گرم و مرطوبش حس کردم . باورم نمی شد ! کاملا" فرستادمش تو !! دستاشو دور بدنم حلقه کرد و در امتداد تیره پشت ، به طور منظم نوازشم می کرد . کمی روی دستهام بلند شدم . حرکات رفتی و بر گشتی رو به آرومی تمام شروع کردم . خیلی لذت می برد . ناله های خفیفش بهم فهموند که فصل جدید زندگیمو خیلی خوب شروع کردم ! صورت لطیفشو با دستهام نوازش می کردم و به بوییدن و اشفته کردن موهای ابریشمیش ادامه می دادم ... می خواستم تک تک سلولهاشو حس کنم . با تمام نادونیم ، خوب می دونستم که نباید آبمو زود رها کنم .سرعت کارو تغییر دادم !! کمی سریعتر ، کمی آهسته تر !! فشار حلقه دستهاش بیشتر شد ! ناله های بلند تری میکرد و نفسهای تند تر . فشار واژنش بیشتر شد و اونو تنگ تر از قبل در آغوشش میفشرد ! مقاومت می کردم ولی وقتی نگاهم به ممه های لرزانش با نوکهای سفت شده شون می افتاد بسیار سخت می شد ! دیگه امکان نداشت ! خودمو روش ولو کردم و محکم تو بغلم فشارش دادم ! هر دومون عرق داشتیم . لیزی بدن نرمش واقعا" لذت بخش بود . نفسها و ناله هامون بلن تر و توی هوا با هم یکی میشد ! احساس خوب یکی شدن ! با جریان ممتد و ملایمی ، تمام اسپرممو توی واژنش خالی می کردم ! مرطوب شدن اون تو رو با تبسم خفیفی استقبال می کرد . در اوج لذت بودیم ! از آرزوی اون جوراب ظریف نایلونی و مرمر لرزون سینه هاش، تا اون لحظه ، زحمت زیادی کشیده بودم و این ارگاسم کاملا" حقم بود ! تمام لحظه هاش و با تک تک سلولهام بلعیدم ! هر دو کاملا" ارضا و بی حس شده بودیم ! خودمو باز هم در اختیار احساسم گذاشتم و پس از یکی دو بوسه لطیف در اغوش هم به خواب رفتیم !! شاید یکی دو ساعت بعد با بوسه و نوازشهاش بیدار شدم . بالای سرم پوشیده و مرتب نشسته بود ؛ با تبسمی گفت :* خوب خوابیدی ؟- اوهوم !!* خوب بود ؟- عالی ... ! تو چی ؟* اوهوم !!بستنی وانیلی خوشمزه ای رو قاشق قاشق ، با بوسه ها و نوازشهای بینابینی به خوردم می داد ! هنوز کاملا" برهنه بودم . نگاهی به اونجام انداختم ! معصومانه خوابیده بود ! دیگه هیچ ادعایی نداشت ... هر دو بهش خندیدیم !!با بوسه ای دم در بدرقه ام کرد و از هم جدا شدیم . بیرون مجتمع ، نسیم خنک پاییزی رخوتم رو کمتر کرد . نفسهام بسیار آروم و منظم بود . آرامش فوق العاده مطبوعی رو تجربه می کردم ! چند کوچه اونور تر ، دستس به شونه ام خورد ؛ بهرام بود : توکه نمی رفتی خونه چرا با من نیومدی کلک ؟ تبسمی کردم و چیزی نگفتم . اخه نمی تونستم بهش بگه که من مرد شدم و با اون فرقهای زیادی دارم

0 Comments:

Post a Comment

<< Home