Wednesday, November 16, 2005

salam

سلام
بچه ها این ایدی منه ممنون میشم که به من در جمع اوری داستان کمک کنید و من رو یاری دهید

سلام
این هم وبلاگ دیگر من برید و بخونید و ازش لذت ببرید

Tuesday, November 15, 2005

خواهر حشری

سلام
قسمت دوم مزایای داشتن خواهر حشری
بعدازاینکه اون رفت من به دم در خانه رفتم زنگ زدم خواهرم جواب داد در رو باز کرد منم سریع رفتم تو که ببینم چه خبره موقعی که رفتم تو دیدیم مریم می خواد بره حمام گفتم فرصت باشه گفت می خوام برم حمام گفتم که تو هنوز یک ساعت نیست که حمام بودی گفت مگه تو فزولی گفتم خوب به ما چه برو بعد یهو یه رودست به اون زدم گفتم مهمون داشتی گفتاره چطور مگه گفتم از رو ابروهات فهمیدم اونم که فهمید منظورم چیه هیچیز نگفت ورفت حمام بعد که اومد بیرون همش کاری می کرد که با من رودررو نشه منم حسابی تو کف اون کون وکوسش بودم وپیش خودم می گوفتم شیر میش حق بره برا چی من این کوس ناز نکونم برا چی اون مردیکه بکونه خوب ماهم دل داریم ازاون به بعد ما تو فکر این بودیم که چجوری این خانومو بکونیم همیشه کار من این بود که از هر فرصتی استفاده می کردم برا دیدزدن ومالیدن خودم به اون نمی دونم اون هم میفهمید یا نه تا اینکه یک روز خواهرم خونه ما بود نهار تاشب اونجا بود شب که میخواست بره خونه چون تنها بود منم همراش رفتم که شب خونه اونا بمونم موقعی که رسیدم در خونشون مریم رفت درو باز کونه خورد زمین من اومدم اونو بلند کردم طفلی بد جوری صورتش کبود شوده بود دلم واسش سوخت موقعی که بلندش کردم دستش رو رو کونش می مالید واخو اوف میکرد بعد زد زیر گریه من اون برد م تو خونه هرچی بهش میگفتم می خواهی ببرمت دکتر میگفت نه گفتم شاید جایت شکسته باشه گفت نه بهتر میشه بدنم کوفته شوده . بعد کمکش کردم تا مانتوشو دربیاره بد جوری پاشم کبود کرده بود اینجوری که دستشو رو کونش می مالید معلوم بود باید اون کون نازش هم باید کبود شوده باشه یک دفع یه فکری به ذهنم رسیدبه او گفتم مریم پاشو برروتختت دراز بکش تابا پماد پاتو ماساج بدم اونم قبول کرد منم حسابی کف کرده بودم رفتم از تو جعبه کمک های اولیه خونشون یه پماد ورداشتم نمی دونستم حتی برا چی خوبه رفتم تو اتاق روتخت خوابیده بود من رفتم کنار تختش نشستم یه خورده پماد به رودستم زدم وشروع کردم به مالیدن به پاهای ناز وخوش تراشش دلم می خواست بجای دست با دهان وزبونم لیس میزدم ولی حیف که نمی شود مریم هم ناله می کرد من فقط ساق پاهای اونو می مالیدم یه دامن پاش بود تارو زانوش بود من دل اونو نداشتم که از اون مرزی که دامنش دروست کرده بودبالاتربرم فقط گه گاهی زانوهاشو می مالیدم حس کردم مریم یه جوری شوده وصداش با صدای اون چند لحضه پیش فرق میکونه یه خورده بخودم اجازه دادم ویکم دامنشو که حالا نمای قشنگ به پاهای اون داده بود رو زدم بالا تا وسطای رونش دیگه از پماد تو دستم خبری نبود فقط دست من بود که از چربی های زیر زانوی اون چرب می شود ولای رون اونو می مالید یواش یواش دامنو تا جای که شورت مریم که قرمز بود بالا دادم اون هم جیزی نمی گفت و فقط ناله ای که حالا فقط از زور شهوت بود سر داده بود موقعی که دستم به بلاترین منطقه میرسید اون پاهاشو به هم می فشوردکه بالاتر نرم که دستم به اون بهشتش بخوره . به اون گفتم مریم برگردروشکم بخواب که پشت پاهاتو بمالم اونم گفت نه نمی خواد از من اسرار از اونم انکار تا اینکه خودم یکم با زوراونوبرگردوندم اونم روشکم خوابید من یکم پماد ورداشتم و شروع به مالیدن کردم اینبار جرعت بیشتری داشتم خیلی زود اومدم روی رون اون وتا نزدیکی لمبرهای اون رسیدم و شروع به مالیدن کرئم یواش یواش رو کونش بودم دامنشو زدم بالا مریم گفت داری چی کار میکونی گفتم هچی می خوام اینجاروبمالم گفت نمی خواد ولی من دیگه کارمو کرده بودم داشتم از رو شورت اون می مالیدم مریم هم چیزی نگفت وساکت شود می نالیدواینمیدونین چه گرمای داشت کون اون داشت دستم می سوخت کیرم که دیگه نگو داشت شورتو شلوارم با هم پاره می کرد مریم حسابی داشت کیف می کرد.دلم می خواست زود تر اون زیرو ببینم به مریم گفتم اینجور نمیشه شورتتو در بیار منتظر جواب اون نشودم ویکدفعه تا زیز زانوش اونو پایین کشیدم وشروع کردم به مالیدناونم دیگه چیزی نگفت اون کاملا تحت تسلط من بود شروع کردم به بلازدن تاپش اونم دیگه چیز نمی گفت اونو بر گردوندم که چشمم به اون کوس زیباش اوفتاد اون دیگه رام بود منم تاپشو در اوردم وشروع کردم از روی کرستش با سینهاش بازی کردن سفت سفت بود تا حالا چنین سینه های ندیده بودم یک دفعه مریم گفت تونمی خواهی لخت بشی منم که دیدم اینطوره زود لخت شودم افتادم روش شروع وع کردم به خوردن سینه هاش عجب چیزی بود خوشمزه تر از این تو عمرم نخورده بودم بعد اومدم رو صورتش ازاون لبای مثل لبوش که سرخ سرخ بود چندتا لب گرفتم مسل عسل هم شیرین بود خوب که خردم اومدم رو گردنش خوب خوردم اون دیگه داشت از حشریت میمورد اومدو رو سینهاش بازم شروعکردم به خوردن وسط سینهاش وبعد اومد تا رو نافش حسابی خوردم اومدم پایین تر رو در گاه بهشتش همون جایی که من از توی مال مامانم بیرون اومده بودم همون جایی که همه واسش میمیرن دیگه هیچیز حالیم نبود همچون براش خوردم که فقط می فهمیدم اون داره میگه بخور همش مال خودته بخور بخور مال مریم جونتو بخور همچون خوردم که اون ارضا شود چنان سرمو لای پاهاش فشار میداد که من داشتم خفه می شودم تمام اب اون اومد تو دهنم من همشو خوردم بعد که دستاشو ول کردسرمو بالا اوردم چنتا نفس عمیق کشیدم اون هنوز بی حال بود رفتم بالا چندتا لب ازش گرفتم وبه اون گفتم نوبت تو هستش به حالت 69 خوابیدم روش اونم شروع کرد به خوردن کیر من واقعا که برا خودش استادی بود تو ساک زدن منم داشتم لای اون کون وکوسشو لیس میزدم گاهی هم دستمو تو کونش می کردم واقعا کونش بینظیر بود خوب که خورد اونو بگردوندم گفتم به حالت سگی بخواب می خوام از کون بکونم گفت من از کون نمی دم گفتم برا چی گفت من به امیر هم از کون نمیدم به توبدم دیگه گفتم به امیر نمی دی به اقای رئیس که می دی گفت چی تو از کجا می دونی گفتم اون روز دیدم و اونم چیز نگفت منم اول خوب بادست اونو گشاد کردم بعد با دست چندتا زدم تو اون کون نرمش که دیگه دیونش بودم گفتم من کون خواهرمو می خوام اون گفت بکون همش مال خودته منم یکدفعه تا ته کردم تو کونش چنان جیغی زد که نگو گفت نه نه جنده مگه کون ننت داری می کونی من خندم گرفته بود اخه خیلی قیافش دیدنی بود گفتم نه کون ابجیمه اونم گفت من نمیدم از کون با هزار التماس گوه خوردن قبول کرد که از کون به من بده من اینبار مثل ادم اونو کردم حسابی حال میداد داخل کونش خیلی گرم بود انگار داخل کوره بود من که داشتم حسابی حال می کردم مریم هم می گفت جون چه کیری داری بکون همش مال خودت من جنون اونو کردم که داشت ابم می ومد کیرمو کشیدم بیرون بعداز چند لحظه اون چپوندم تو کوسش دوباره مثل اولش بود بعداز یه 5 دقیقه ای که تلنبه زدم تو کوس نازش که بیشتر به استخر می موند تا کوس مثل چی داشت ازش اب میومد که دیدم داره برا بار 2 ارضا میشهموقعی که داشت ارضا میشود تمام بدن منو چنگ می زد یک دفعه دیدم کیرم داره می سوزه اون هم ارضا شوده بود من کیرمو کشیدم بیرون گذاشتم لای سینهاش چند با رتلنبه زدم دیدم داره ابم میاد بهش گفتم اونم گفت بریز رو سینهام منم ریختم رو سینهاش وبی حال افتادم روش وتا صبح تو بغلش خوابیدم . از اون روز به بعد روی من تو روی اون واز شود واکثر روزا اون می کونم

خواهر حشری

سلام

مزایای داشتن خواهر حشری
این داستانو دوست عزیزم حمید جون برام فرستاده من با حمید جون داخل یه اتاق چت حدود 5 تا 6 ماه پیش اشنا شودم .حمید اهل یکی از شهرای شمالی هستش و حدودا 24 سال داره حمید یه خواهر داره که 26 سال داره اسمش مریم این مریم خانم از اون دخترای که تا به جلوی شلوار کسی نگاه میکونه غش میکونه حشرش بالی 100% هستش. از اینجا به بعد رو به زبون خود حمید بخونین. همینجا از حمید جون تشکر میکونم برا فرستادن داستانشمریم از زمانی که رفت وارد دبیرستان شود خیلی شیطونی می کرد قبلش هم بود ولی از سال اول دبیرستان شیطونیاش زیاد تر شود جوری بود که تا اخر سال تحصیلی همون سال 5 تا دوست پسر داشت بابام هم چون که خیلی اون دوست داشت چیزی به اون نمی گفت تا کم کم اوضا بدتر شود جوری که چندبار مریم موقعی که اومد بود خونه تازه از سکس کردن بر میگشت که یبار چنون اونو کرده بودن که به زور راه میرفت وگیریه میکرد از کون درد مامانم با اون بحسش شود وبا او دعوا کرد بابام موقعی که اومد خونه حسابی اون را تنبیح کرد و باعث شود که مریم تا یه مدت بابام نزاره از خونه بیرون بره که بعدا با وسا تت عمه رفت مدرسه مریم حی روز به روز بد تر می شود واقعا شهوتی شوده بود تو چند تا از مهمونیا دیده بودم اونو می مالاواونو انگل می کونن مثل پسر عمه و بچه های فامیل دیگه جوری بود که همه فامیل میدونستن مریم دوست پسر داره واهل سکس هست تا زمانی که دیپلم گرفت ورفت دانشگاه واونجا مریم دیگه خیلی اوضای بیریختی داشت . باعث شود که تو یه مهمونی که رفته بود از جلو سکس کون واوپن شوده بودشب موقعی که اومد خونه حسابی مست بود بابام که دیگه کاربه کار اون نداشت هیچی به اون نگفت تا صبح که حالش به سر جاش اومد وگند کار در اومد بابم قشفرقی به راه انداخت که بفهمه کی این کارو سر اون اورده ولی چیز نگفت 3 ماه بعد خاستگاری یرای مریم اومد وبابام به زور اونو شوهر داد اولش مریم رازی نبود ولی کم کم رازی شود اون مو قعه 22 سال داشت من هم 20 سال داشت مریم تو خونه جوری میگشت که من به اون نظر پیدا کرده بودم ودلم می خواست من اونو بکونم ولی حیف که دیگه شو هرکرد و رفت تا اینکه شوهر اون برای ماموریت میرفت شهرستان من بعدها فهمیدم که اون خودش هم ازمریم بدتر بود با یه زن یا 2 تا زن رازی نیست وحشر اونم بلاست وحسابی هم به هم میان مریم خودش هم اینو می دونست. مواقعی که شوهرش اون نبود میدید م با دوستای شوهرش امیر قر مرار لافی میزاره . یه روز من خونه اونا بودم دیدم برا ساعت 3و4 داره با یکی قرار میزاره حدودای ساعت 2.5 بود که منو فرستاد دنبال نخود سیاه قبلش رفته بود حموم وحسابی ترو تمیز کرده بود اون کلا اصلا جلوی من رو نمی گیره خیلی راحت جلوم می گرده حتی با کرست و شلوار از زمانی که دختر بود وشوهر نکرده بود مواقعی کسی خونه نبود جلوم میگشت خیلی ادم با حالی بود همیشه با من در باره دوست دختر واین جور چیزاحرف میزد. خلاصه اون روز به طریقی قصد دک کردن منو داشت منم که زیربار نمی رفتم به زور خرم کرد که من برم منم که دیدم که این جوره رفتم تو فکر که چی کار کنم که بفهمم که اون امروز با کی قرار دارهیه هو چشمم به کلید در خونشون افتاد که روی میز توی حال بوداونو برداشتم طوری که اون نفهمه رفتم از خونه بیرون حددوا یه بیست دقیقه طول کشید که دیدم یه ماشین جلو خونه مریم ایستاد یه مرد از تو اون پیاده شود یه خورده دقت که کردم دیدم رئیس امیر شوهر مریم داشتم شاخ در می اوردم یعنی مریم با اون قرار داشت با ورم نمی شود تا اینکه زنگ خونه اونا رو زد رفت تو من داشتم شاخ در می اوردم اون مردی بود حدودا 49 ساله وهمیشه از اون به عنوان یه ادم مومن یاد می کردن یه 5 یا 10 دقیقه ای گذشت که من رفتم از ماشین پایین کلید رو انداختم رودر خونه یواش رفتم تو تو دلم حی خدا خدا می کردم که اونا از توی پنجره منو نبینم فوری با سرعت خودمو پشت در حال رسوندم رفتم توخونه اونا جوری که موقعی وارد خونه میشی باید از راه روهی بگذری بعد وارد حال میشی یواش رفتم جلو انتهای راه رو که رسیدم دیدم که دارن از هم لب می گیرن داست رئیس امیر هم توی سینه های خواهرمه اون به خواهرم گفت که پاشو بریم تو اتاق که دلم واسه اون کوس کونت تنگه می خوام تلافی یک ماهی که نکردمت رود ربیارم تازه فهمیدم که موضوع از چه قرار خانمی به اقای رئیس کوس کون میدهاونا رفتن تو اتاقشون منم رفتم ازپشت در تو اتاقو نگاه کونم دیدم چیزی به جوزصدا از تو اتاقش بیرون نمیادیادم افتادکه از توی حیاط خلوت که درش از تو اشپز خونه بود میشه از پنجره اتاق تو خونه رو نگاه کردسریع رفتم از توی حیاط خلوت پشت پنجره اتاق ودا خلو نگاه کردم وای دیدم که خواهرم کیر گنده وکلفت اقای امینی تودستای سفیدشه ومی خاد اونو بخوره شروع به خوردن کرد اولش تمام کیرشو تو دهنش می کرد بعد هی مثل اینکه کیر اقای امینی نه بزرگ میشودتو دهنش جا نمی شود یه 10 دقیفه ای که براش خورد فکر می کونم که داشت ارضا میشود که کیرشو از توی دهنه مریم کشید بیرون مریم رو بلند کرد چندتا لب ازش گرفت وشروع به در اوردن تاپ نیمه مریم کرد تا چشمش به سینه مریم افتاد حشرش خیلی بیشتر شود سینه مریم سفید سایز فکر کونم 85 یا 80 بود که کرست هم نبسته بود سینه زیبای داره سیخ وامیسته و حاله صورتی رنگی هم سر اونو می پشونه مریم رو حول داد رو تخت وافتاد بجون سینه های مریم ده بخورحاله نخورمریم هم مثل یه خر کیف می کردپاهاشو اورده بود دور کمر اون حلقه کرده بود می گفت بخور که دارم میمیرم همش مال خودته اونم می گفت قربون مهمه های تو بشم که خوردنی ترین چیزته هنگامی کهپاهای مریم دور کمر اون حلقه بود دامن کوتاهش افتاده بود پاین وقشنگ کون وکوس زیباش معلوم بودطوری کهمن داشتم کمکم شق میکردم بی اختیاردستم رفت توشلوارم وشروع به مالیدن کردم تا اون هم اومدپائین وشروع به خوردن سکم ودور نافش کرد معلوم بود مریم ازته قلب داره لذت میبره اخه همش قربون صدقه اون میرفتتا رسید به روی دامن مریم مریم با کمک به اون دامنشو در اوردتا چشمش به کوس اون افتاد یه وش گفت شروع به خوردن کد خوب که کوس اونو خورد رفت سروقت کون دور کون اون می لیسید اونو بلند کرد وبرگردوندش روتخت به صورت چهار دست پا نگرش داشت یه تف زد به کیرش وکمی هم کون مریم رو انگشت کرد کیرشو کرد تو مریم که مریم داشت ازدرددادمیزدکه یواش که اون یلحضه نگهداشت بعد از دوباره شروع به کردن کرد اگه شما جای من بودین چی کار می کردین تا اینکه مریم خیلی سرو صداد میداد بعداز یه چندتا جیغ کوتاه که زد ولو شود رو تخت معلون بود که ارضا شود اون مریمو برگردوندوکیرشو محکم تو کوس اون کرد مریم چنان جیغی زد که خدا میدونه کیرش از قبل خیلی بزرگتر شوده بود بیست دقیقه ای تلنبه زد تو کوس مریم نمی دونم چه کمری داشت این کوسکش مریم هم که دیگه همداشت ارضا میشود از حالت بدنش معلوم بود به چند روش اونو کرد ازکون وکوس خلاصه بعداز یه چند دقیفه ای که شود کیرشو کشید بیرون گذاشت لای سینه ها اون وشروع به تلنبه زدن کرد بعداز یه مدت ابش اومد تمامشو ریخت روی سینه وصورت مریم افتادر روشیه چندتا لب از اون گرفت من توی این مدت حدود4 بار ابم اومده بودمن دید شاید اونا بیان از اتاق بیرون زایه بشه زود از خونه زدم بیرون رفتم تو ماشین نشستم تا بعد از یه 30 دقیقه ای از خونه اومد بیرون رفت من بعداز 5 دقیقه رفتم دا خل خونه.ادامه داستان برای چند روز دیگه می نویسم

دوست پسرم

سلام
دوست پسرم
نمیتونستم حتی یک لحظه هم از فکرم بیرونش کنم و نمیتونستم به خودم بقبولونم که دارم بهش فکر میکنم.آخه من چرا باید اون لحظه اونجا باشم؟ چرا؟ چرا دقیقاً همون لحظه؟ و چرا باید اون حرکت رو ببینم که با زندگیم بازی کنه؟ اون روز حال خوبی نداشتم و کلاً احساس کسالت میکردم. پسرم با دوستش اومدن خونمون و رفتن تو اتاق که مثلاً با هم درس بخونن. باید اقرار کنم که از این همایون خیلی خوشم میومده. درسته که جای مادرشم ولی یه جورایی پسر سکسی و خوشگلیه و من خیلی از وقتا با خودم فکر میکردم کاش جوون بودم و میتونستم دلشو به دست بیارم. میدونستم که شهرستانیه و به خاطر درس اومده تهران و تو یه مکانیکی هم کار میکنه تا کمک خرجی براش باشه. کلاً بچه با استعداد و اهل کاری بود و هیکل مردونه ای داشت و بیشتر به مردای میانسال شبیه بود تا یه پسر دانشگاهی بیست و چند ساله. اون روز اونا تو اتاق بودن و پشت کامپیوتر نشسته بودن و منم تو آشپزخونه مشغول کارای خودم بودم. علی پسرم اومد بیرون و به من گفت: "مامان چایی داریم؟" منم گفتم: "الان براتون دم میکنم" و اونم رفت. بعد از چند دقیقه که سماور روشن بود و چایی رو تو قوری ریختم رفتم ازشون بپرسم با چاییشون شیرینی هم میخوان یا نه. وقتی در زدم و رفتم تو دیدم فقط همایون تو اتاقه و دستشو گذاشته رو کیرش و تا منو دید دستشو از اونجا برداشت و سریع بلند شد.... ولی همین کارش بیشتر کیرشو در معرض دید گذاشته بود و منم حسابی شوکه شده بودم. با دیدن کیر به این گندگی.... چند لحظه سکوت بینمون برقرار شده بود که علی اومد پشت سر من... بهش گفتم: "کجا بودی؟" گفت: "دستشویی بودم مامان". منم خودمو جمع و جور کردم و گفتم: "اومدم بگم چایی حاضره شیرینی هم میخورین براتون بیارم یا نه؟" علی هم یه نگاهی به من انداخت و گفت: "آره...چرا که نه؟" بعد به همایون گفت: "میخوریم دیگه نه؟" اونم به من نگاه کرد و با یه لبخند که دل منو اسیر خودش کرد گفت: "مگه میشه دست شما رو رد کرد؟ شما هر چی لطف کنید ما میخوریم." اومدم بیرون. چشام سیاهی میرفت و نمیتونستم تصویر اون لحظه رو از جلو چشام دور کنم. چرا درست تو اون لحظه دست همایون رو کیرش بود؟ داشت میخاروندش؟ پس چی؟ چرا انقدر کیرش گنده بود؟ولی بیشتر از اینکه این سوالا تو ذهنم باشه شهوت دیدن کیر همایون تو فکرم بود و این که کاش میتونستم حتی برای یک بار هم که شده کیرشو از نزدیک ببینم و بتونم لمسش کنم. چند روز از این اتفاق گذشت و من هر شب خواب کیر گنده همایون رو میدیدم. یه بار هم که شوهرم اومد که منو بکنه خودمو زدم به سر درد و بهش ندادم. نمیتونستم دیگه کیر شوهرم رو ببینم و تحمل کنم.بالاخره تصمیم خودمو گرفتم. هر جوری بود فهمیدم مکانیکی ای که همایون توش کار میکنه کجاست و یه روز پاشدم رفتم اونجا. بعد از ظهر خرداد ماه بود و هوا حسابی گرم بود. منم یه پیرهن نازک پوشیدم و یه مانتوی نخی و یه شال کوچیک که هر دو دقیقه یه بار از سرم می افتاد. حسابی هم به خودم رسیدم. جوری که بعد از سالها نگاه حشری خیلیا رو تو خیابون رو خودم حس کردم و این برام خیلی جالب و هیجان انگیز بود. بعد از اینکه به اون مکانیکی رسیدم یه کمی ایستادم تا خود همایون رو ببینم و مطمئن بشم. وقتی دیدمش قلبم داشت میومد تو دهنم. باورم نمیشد که خودش باشه. اون هیکل مردونه و خوشگلش رو داشتم میدیدم و اون دستای بزرگ و قشنگش رو که سیاه بودن. یه کلاه هم رو سرش بود و داشت با ماشین یکی از مشتریا ور میرفت. وقتی کارش تموم شد و اون مشتری رو راه انداخت و رفت منم ماشینمو روشن کردم و رفتم سراغش. وقتی رسیدم دم پای همایون وانمود کردم که نمیدونستم اون اونجاکار میکنه. اولش همایون یه کم خجالت کشید ولی تا دید من اصلاً برام مهم نیست سعی کرد به روی خودش نیاره. گفتم: "آقا همایون ببخشید. این ماشین گاهی اوقات ریپ میزنه میشه یه امتحان بکنین؟" اونم خندید و گفت: "بله خانوم حتماً... ببخشید که من سر و وضعم مناسب نیست" منم آروم گفتم: "خیلی هم خوب و مناسبه. عالیه!" همایون یه کمی هاج و واج منو نگاه کرد و بعد سوار ماشین شد و روشنش کرد و بعد رفت کاپوت ماشینو زد بالا و شروع کرد به وارسی کردن. بهش گفتم:"عجب هوای گرمی. تابستون زودتر از همیشه اومده" همایون گفت: "میل دارین براتون یه آب خنک از تو یخچال بیارم؟" گفتم: "بله. مرسی. لطف میکنی همایون جان!" سرخ شده بود وقتی بهش گفتم همایون جان. رفت تو مغازه و با یه لیوان آب برگشت. میدونستم باید چیکار کنم. آب رو گرفتم و طوری شروع کردم به خوردن که آب از تو دهنم یه کمی بریزه بیرون و بیاد از تو مانتوم بره سمت سینه هام. وقتی لیوان رو از دهنم جدا کردم هنوز لبم خیس بود و زبونمو درآوردم و دور لبم و با زبونم خشک کردم. حس کردم همایون خشکش زده. بهش که نگاه کردم از اون حالت اومد بیرون و رفت سمت ماشین. بهش گفتم: "ببینم همایون جان اینجا صندلی نیست من بشینم. خسته شدم" همایون اومد طرفم و گفت "تو مغازه ، پشت یه ماشینی رو درآوردیم و به عنوان مبل ازش استفاده میکنیم. البته یه مقدار کثیفه و برای خانوم متشخصی مثل شما خوب نیست ولی اگر دوست داشته باشین میتونین برین اونجا" خودمو زدم به خنگی و گفتم: "کجاست؟" باهام اومد و راهو نشونم داد. عالی بود. یه جایی که در داشت و کسی هم نبود. نشستم و دگمه های مانتومو باز کردم. جوری که پیرهن گشادم کاملاً معلوم بود و چون دگمه هاشو خوب نبسته بودم چاک سینه م هم زده بود بیرون. بهش گفتم:"الان تعطیل میکنین؟" گفت:"الان کسی نیست. منم میخواستم تعطیل کنم" بهش گفتم: "پس در ماشینو قفل کن و مغازه رو هم ببند و بیا اینجا. راجع به علی میخوام باهات حرف بزنم" اونم یه "چشم" گفت و رفت. بعد از یه مدت کوتاه وقتی برگشت من مانتومو درآورده بودم و دگمه های بالای پیرهنم رو هم باز گذاشته بودم تا پستونام بیشتر معلوم باشن. تا منو تو اون حال دید اول تعجب کرد و بعد بدون اینکه به روی خودش بیاره اومد و نشست. گفت:"من در خدمتم". بهش نگاه کردم و گفتم "من درخدمتم. من! من در خدمتتم الان.... تو هر کاری بخوای میتونی الان با من بکنی" داشت با چشای گرد شده از تعجب منو نگاه میکرد و از جاش بلند میشد که دستاشو گرفتم و با صدای سکسی خودم که میدونم چطور مردا رو خر میکنه بهش گفتم: "من از وقتی دستتو رو کیرت دیدم شبا خوابم نمیبره. الانم تنها دلیلی که منو کشونده اینجا دیدن گل روی همین کیرته شازده" بریده بریده گفت: "ولی شما مادر دوست منین. من نمیتونم با شما..." امونش ندادم و کشوندمش سمت خودمو در گوشش گفتم "مگه مادرا دل ندارن؟ از اون مهم تر مگه مادرا کس ندارن؟ چرا میرین دنبال دخترایی که از ترس پاره شدن پرده شون بهتون نمیدن؟ من الان اینجا همه کاری برات میکنم. کیرتو هر جایی که بخوای میذارم" گفتن همین جمله ها حسابی حشریش کرده بود و کیرش سفت سفت شده بود. لبمو گذاشتم رو لبشو دستشو بردم سمت پستونام. اونم ماهرانه شروع کرد به بوسیدن من و ور رفتن با پستونام. بعدش هم بلند شد و پیرهنشو درآورد و خواست زیر پیرهنشم دربیاره که کشوندمش پشت خودم و دستشو گرفتم و بردم سمت کسم که از زور شهوت خیس شده بود. از روی شورت یه کمی کسم رو مالوند که حسابی داغ شدم و بعدش از کنار شورتم دستشو برد تو و شروع کرد به مالوندن و ور رفتن با کسم که منتظر ورود یه مهمون جدید بود. یه مهمون جدید به اسم "کیر آقا همایون!". تو اوج لذت بودم و داشتم حال میکردم ولی هنوز از اون کیر عظیم خبری نبود. این بود که برگشتم و دستمو بردم سمت شلوارش. کمر بندشو باز کردم. اونم زیر پیرهنشو درآورد و تونستم بدن بی نقصش رو ببینم. سرمو گذاشتم رو سینه ش و شروع کردم به بوسیدن سینه ش و اومدم پایین تر روی شکمش و همزمان با این کار زیپ شلوارش رو هم پایین آوردم و رسیدم به شورتش. با زبونم که رو شکمش داشت مالیده میشد اومدم پایین تا رسیدم به شورت سیاهش و زبونم رو از لای شرتش بردم تو. اولش کش سفت شورتش مقاومت می کرد ولی من به زور دهنمو بردم تو. دیوونه بودم. رسیدم به سر کیرش که صدای همایونو شنیدم که میگفت:"آه....واای...جوون...بخورش" و منم شورتش رو کشیدم پایین و از نزدیک شروع کردم به زیارت کردن این کیر بزرگ و استثنایی. از بالا تا پایین براش لیسیدمش و حسابی با زبونم و دستم براش جق زدم و بهش حال دادم. نمیفهمیدم چقدر زمان گذشت. فقط همینو فهمیدم که یهو دهنم پر شد از آب داغ همایون که پشت سر هم میومد تو دهنم و من تشنه رو سیراب میکرد. عجب آب خوشمزه ای. آب شوهرم زیاد جالب نبود و آب اون مردایی رو هم که دور از چشم شوهرم باهاشون سکس داشتم رو نخورده بودم ولی این پسر جوون آب جوونونه ای هم داشت که من پا به سن گذاشته رو هم جوون و شاداب میکرد. حسابی که آبش اومد و راحت شد باز هم براش کیرشو خوردم و ناز کردم تا آرومش کنم. بعدش هم پاشدم و دهنمو شستم و دوباره اومدم سراغش. این دفعه اون بود که همه کاره بود. منو نشوند رو مبل و خودش رفت رو زمین نشست و سرشو برد لای پاهام. با زبونش برام شروع کرد به حال دادن به کس بی جون من که مدتها بود رنگ یه کیر درست و حسابی رو به خودش ندیده بود. با این کارش حسابی کسم تر و تازه شد و انگار از قصد داشت کسم رو آماده ورود مهمان دعوت شده میکرد ولی هرچی جلوتر میرفت من بیشتر داشتم دیوونه میشدم و انقدر با زبونش با کس من ور رفت و ور رفت که به انفجار ارگاسم رسیدم. سرم داغ شده بود و بدنم مور مور میشد. تازه انگار یادم اومده بود که ارضا شدن چه طعمی داره. وقتی چند ثانیه از ارضا شدن من گذشت انتظار هر چیزی رو داشتم جز اینکه من و برگردونه و با زبونش شروع کنه به لیسیدن کونم. داشتم از خوشی میمردم. یعنی انقدر حشری کننده بودم که داشت کونمو میخورد؟ با زبونش همه جای باسن هامو لیسید و از سوراخ کونم هم نگذشت و حسابی با زبونش اونجا رو هم خیس کرد. بعدش بلند شد و رو زانوهاش نشست و کیر گندشو گذاشت دم کونم و گفت:"خودتون گفتین همه کاری میتونم بکنم...نه؟" گفتم: "آره عزیزززززز.... تو بزن منو بکش..... تو هر کاری بخوای میتونی بکنی" اونم معطل نکرد و کیرشو کرد تو کونم. انقدر ماهرانه و با سرعت که فقط یک لحظه درد داشتم و بقیه ش همه خوشی بود و لذت وووووولی جیغی که زدم گوش خودم رو هم کر کرد چه برسه به اون!!!! اونم شروع کرد به کوبوندن کون بی تاب من و همینطور کون منو با کیر کلفت خودش پر و خالی میکرد. بعد از یه مدت کیرشو درآورد و منو برگردوند و خودش هم ایستاد. حالا نوبت کسم بود. بابا جون من میخوام که تو کیرتو بکنی تو کسم. میخوام بهت کس بدم آخه چرا نمیفهمی؟ ولی اون کیرشو کرد تو دهنم و شروع کرد عقب جلو کردن. یه ذره طول کشید تا با ریتم کارش آشنا شدم و تونستم همزمان با عقب جلو کردن های اون زبونم و رو نوک کیرش بچرخونم و بهش حال بدم. یه کم بعد من رو به دیوار ایستاده بودم و اونم یه پای منو با دستش بالا نگه داشته بود و کیرشو گذاشته بود دم کس تشنه من. آروم آروم کیرش رفت تو کسم و منم آروم آروم پرواز میکردم. اونقدر این حالت لذت بخش بود که هنوز هم که هنوزه برام قابل فراموش کردن نیست. همایون استادانه کس میکرد. تو زندگی چهل و سه ساله م تا حالا کسی منو اینطوری نکرده بود. انقدر با حساب و کتاب و انقدر با تحمل و از همه مهم تر این بود که کیر هیچ کسی به گندگی و باحالی کیر این پسرک نبود.تلمبه زدنای همایون نزدیک به پنج دقیقه طول کشید و وقتی حس کردم که آبش در حال اومدنه خودمو محکم تر بهش میکوبوندم و میگفتم:"آبتو بریز تو کسم.... جر بده کسمو.... آبتو بریز توووش" واونم همین طور ادامه داد و دادو منو کرد و کرد تا حس کردم تو کسم قیر داغ ریختن. آبش این بار داغ تر از دفعه قبل بود که تو دهنم اومده بود. وقتی آبش میومد محکم تر و محکم تر ضربه میزد و من حال بیشتری میکردم. بعدش هم کیرشو از تو کس جرخورده من آورد بیرون و رفت رو همون مثلاً مبل نشست. من همونجا رو به دیوار ایستاده بودم و غرق در لذت بود. پامو آوردم پایین و با دستم کسم رو نوازش کردم. همایون گفت: "نمیدونستم کس مامان دوستم انقدر میتونه باحال باشه" و من آب کیرشو حس میکردم که از کسم میزنه بیرون و از لای پام داره میاد پایین

زن عموی اصفهانی

سلام
زن عموی اصفهانی
سلام. اسم من عرفانه و الان 26 سال دارم. این قضیه ای که می خواهم براتون تعریف کنم مال تیر سال 79 است. یعنی همون ماهی که من در مرخصی پایان دوره خدمت بودم و تصمیم گرفتم برم اصفهان منزل عموم. به خاطر دیدن دختر عموم که خیلی خاطر خواهش بودم. عموم سالهاست در اصفهان زندگی می کنه و همسرش هم اصفهانیه و دو تا دختر داره که اون موقع یکی از اونها ازدواج کرده بود و کوچکتره رو هم که من می خواستم. خلاصه یه روز صبح حرکت کردم و بعد از رسیدن مستقیم رفتم خونشون. عموم که هنوز سر کار بود اما زن عموم و دختر عموم طبق روال گذشته منو کلی تحویل گرفتند کلی گپ زدیم بعد رفتم یه چرت خوابیدم تا عموم اومد. بعد با عموم رفتیم باغشون و تاشب اونجا بودیم. فردا صبح من طرفهای ساعت 10 بیدار شدم. طبق معمول عموم سر کار بود و چون دختر عموم دانشجو بود و امتحان داشت رفته بود دانشگاه. خلاصه من بودم و زن عمو. این زن عمویی که من دارم حرفش رو براتون می زنم اصفهانیه و زن قد بلند و خوش هیکلیه و صورت گندم گونی داره. البته بگم طرفهای 180 هم قد داره ونسبت به قدش هم وزن مناسبی داره و اصلا هم شکم نداره...... البته عموم هم قد بلنده و من خودم 190 قد دارم. من این زن عموم رو اولا خیلی دوست دارم و اون هم منو خیلی دوست داره. طوری که من هر وقت اونجا هستم خیلی منو تحویل می گیره. خلاصه از خواب پاشدم و رفتم دیدم تو آشپزخونه مشغوله بعد از سلام و این حرفها و خوب خوابیدی یه صبحونه به من داد و من خوردم و اومدم نشستم پای ماهواره. بعد از چند لحظه هم اون اومد با سبد میوه و نشست مبل کناری من. همینجوری که داشتم شبکه ها رو تغییر می دادم یه شبکه اومد که داشت فیلم اشکها و لبخند ها رو برای شب تبلیغ می کرد. من این فیلم رو یه بار دیده بودم و همون جایی رو نشون می داد که جولی اندروز داشت با اون یارو که الان اسمش یادم نیست می رقصید. یه لحظه شیطنتم گل کرد و به زن عموم گفتم: بیا با هم برقصیم. یه لبخند قشنگی زد و با اون لهجه اصفهانیش گفت: منو و تو منم پر رو پر رو گفتم آره. یه کم من و من کرد معلوم بود که روش نمیشه. منم وقت رو تلف نکردم سریع یکی از اون سی دی هایی که با خودم آورده بودم گذاشتم و ماهواره رو خاموش کردم و دست زن عموم رو گرفتم بلندش کردم تا منو همراهی کنه. زن عموم زن خیلی مهربونیه و تا اونجایی که من یادمه همیشه لباس های سرتاسری آستین کوتاه می پوشید که تا سر زانوهاش بود و اگه مهمون هم داشتن یه جوراب پارازین می پوشید. البته همیشه روسری سر می کرد. اون وقتهایی هم که من اونجا بودم هم روسریش رو بر نمی داشت. البته هر وقت دختر عموم بود از مامانش می خواست که جلوی من روسری سر نکنه. البته اون هم روسریش رو بر می داشت و بعد از یه مدتی دوباره سر می کرد. انگار که عادت کرده باشه. اون موقع هم زن عموم روسریش سرش بود اما جوراب پاش نبود. بهش گفتم که اجازه بده روسریش رو بردارم و اون هم مخالفتی نکرد. البته اینو بگم زیاد به من نگاه نمی کرد. چون خجالت می کشید. اما گفتم منو خیلی دوست داره. خلاصه تو اون حالت حجب و حیا روسریش رو برداشتم و دست راستم رو روی شونه چپش و دست چپم رو روی پهلوی راستش قرار دارم. بعد بهش گفتم شما هم همین کار رو بکنید . بخاطر اینکه حرفی زده باشه گفت: چقدر سخته و منم گفتم: راحته زن عمو. زود یاد می گیری. و شروع کردیم. زن عموم تو همون حالت حجب و حیا بود و هی سرش رو پایین می انداخت و وقتی هم منو نگاه می کرد یه لبخندی می زد. من هم یه لبخندی می زدم و تو همون لحظه هم با چشمهام می خوردمش. کار هم به اونجا رسید که صدای زن عموم دراومد یعنی هر کی تو اون لحظه چشمهای منو می دید می فهمید که حشر بالا زده. با اون لهجه قشنگ اصفهانیش و با لبخند گفت: چت شده؟ مثل اینکه حالت خوب نیست و من هم که دیگه تو حال خودم نبودم تو یه لحظه محکم بغلش کردم و بهش گفتم دوسش دارم و شروع به لب گرفتن کردم. دیگه نمی دونستم چی کار می کنم و اون دستم هم که رو پهلوی راستش بود دیگه روی کونش بود و هی کونش رو می مالیدم . یه لحظه که لبم از لبش جدا شد گفت چی کار می کنی؟ الان عموت می یاد. من هم سفت بهش چسبیده بودم گفتم اون الان نمی یاد. البته از این کار من جلوگیری نمی کرد ولی زیاد هم راغب نبود. شاید می ترسید. من دوباره شروع به خوردن کردم و این دفعه از گردنش. و می دیدم که داره لذت می بره و هی می گفت نکن نکن و از این حرفها و تو همون حالت بردمش تو اتاق خوابشون و انداختمش رو تخت البته هنوز بهش چسبیده بودم. یه لحظه ولش کردم تا زیر پیراهن و شلوار راحتیم رو در بیارم به من گفت: عرفان اگه عموت بفهمه منو می کشه و من هم گفتم که عمو الان نمیاد و هیچ کس نمی فهمه. سریع دست راستمو حلقه کردم دور گردنش و دست چپم رو گذاشتم رو قفسه سینه هاش و خوابوندمش. البته خودش هم جلوگیری نکرد و شروع کردم لب گرفتن و سینه هاش رو می مالوندم کم کم دستمو بردم توی لباسش و سینه هاش رو گرفتم و شروع کردم به مالوندن. چشمهاش روبسته بود ولی صداش در نمی اومد و من هم مشغول کار خودم بودم. از لب گرفتن که خسته شدم سه تا دگمه لباشسو باز کردم و سینه هاش روکه سفت هم بود درآوردم و شروع به خوردن کردم. تو تموم این لحظات دو تا پاش رو جمع نگه داشته بود و نمی خوابوندش همون جوری که سینه هاش رو می خوردم پام رو انداختم رو پاش و به زور خوابوندم وکم کم شروع به مالیدن پاهاش کردم ودستم رو کم کم آوردم بالا و از روی شورت توریش گذاشتم روی کسش و یه کم مالیدم و شورتش رو گرفتم و آروم از پاش درآوردمش. نگاهش کردم دیدم داره نگام می کنه. انگاری هنوز باورش نشده بود. من هم همون جوری که نگاهش می کردم لباسش رو از بالا در آوردم و سوتینش رو هم در آوردم. دیگه لباسی تنش نبود اما من هنوز شورتمو در نیاورده بودم و درش آوردم. زن عموم همینجوری به من نگاه می کرد. پهلوش خوابیدم و بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم خیلی دوست دارم و می خوام بکنمت. اون به من گفت هنوز باورم نمیشه داریم چی کار می کنیم و گفت من شوهر دارم و این کار درست نیست و تو باید بعد از ازدواجت با دختر عموت این کارا رو با اون بکنی و من که داغ داغ بودم و اصلا این چیزها حالیم نبود گفتم: فقط برای همین یه دفعه. کسی نمی فهمه و شروع به بوسیدنش کردم. گفتم: عمو پایینت رو می خوره؟ گفت: نه گفتم من می خوام بخورمش. گفت: مریض می شی ها. گفتم: توبه این کارا کاری نداشته باش و پاهاش رو از هم باز کردم و یه کم با انگشت با کسش ور رفتم و شروع به خوردنش کردم. حالا بخور کی نخور. اینقدر خوردم که دیگه انرژیم داشت تموم می شد. زن عموم اصلا دیگه تو حال خودش نبود و چشمهاش رو دوباره بسته بود و با اون لهجه قشنگش آه و اوه می کرد. منم که دیگه طاقت نداشتم رفتم روش و یواشی کیرم رو داخل کسش کردم. البته زن عموم اون موقع طرفهای 42 سالش بود و کلی زیر دست عموم رفته بود. اما کس خوبی داشت اما تنگ نبود. همینجوری روش بودم و تلمبه می زدم. من کلا از اون دسته آدمها هستم که آبم دیر میاد. زن عموم چشمهاش رو باز نمی کرد و هی آه و اوه می کرد. منم هی بهش می گفتم: دوستت دارم و از این کس و شعرها . احساس کردم آبش اومد من هم همینجوری اینقدر تلمبه زدم تا وقتش شد موقع اومدنش هم چون دوست نداشتم آبم رو بیرون بریزم همون جا خالی کردم تو کسش و اون هم چیزی نگفت و بیهوش همینجوری کنار هم افتادیم. من هنوز تو بغلم داشتمش و ولش نمی کردم بعد که حال اومدیم با هم رفتیم حموم و دوش گرفتیم و اومدیم بیرون. زن عموم بنده خدا روش نمی شد منو نگاه کنه. هنوز هم بعد از سالها منو می بینه رنگش عوض میشه. اما با اینکه دخترش به من رکب زد و رفت با یکی دیگه ازدواج کرد هنوز منو تحویل می گیره. بعد از اون ماجرا دیگه با کسی سکس نکردم تا الان یه جورایی عذاب وجدان دارم که با یه زن شوهر دار سکس کردم. به شما دوستان هم توصیه می کنم با زن شوهر دار سکس نکنید. خوش باشید

اقا محمد

سلام
آقا محمد
اسم من احسانه. ما یه همسایه داریم که اسمش محمده ما بهش میگیم آقا محمد که خدا نه بهش ریش و سبیل داده نه یه خانواده درست و حسابی مثل بقیه آدما. خونه ما آپارتمانیه. اونا هم همسایه پایینی ما. مثل همه همسایه ها با هم رفت و آمد داشتیم ولی آخرش مثل همه اونا نشد. بعضی وقتا مامانم میرفت خونشون که مثلا باحاجیه خانوم (ما به زنش میگفتیم) اختلاط کنن. بعضی وقتا هم اون میومد اینجا. بابام سروان نیروی انتظامیه و تو شهر دیگه ای هست و هفته ای دو سه شب میومد خونه و قرار بود ما هم از اول ماه رمضان بریم اونجا خونه بگیریم یعنی حدود هفت - هشت ماه دیگه. آقا محمد و خانومش یه دختر داشتن که سال سوم دبیرستان بود. خانواده ما هم شامل بابا مامان ، من و حسنا خواهرم که تو شیراز دانشجو بود. من هم اون موقع سال اول دبیرستان بودم. دخترش که خداییش چندشم میشد بهش دست بزنم چون شکل و تیپ بی ریخت و حزب الهیش خیلی تو ذوق میزد. انگار خدا درستش کرده بود واسه ضد حال مردا. یه روز دیدم مامان حسابی به سر و وضع خودش رسیده و میخواد بره جایی. به شوخی بهش گفتم بیا برسونمت (آخه من یه موتور کوچیک داشتم( بهم گفت میرم با حاجیه خانم خرید. خلاصه من هم راه افتادم و رفتم پیش رفیقا که چند خیابون پایین تر بود و موتور رو خونه پیام دوستم گذاشتم و با ماشین اون رفتیم تو شهر. ولی بین راه حاجیه خانم رو دیدم که با دختر کیر مدلش اومده بودن بازار ولی مامانم باهاشون نبود! خلاصه رفتم تو فکر که چرا مامان بهم دروغ گفته و... تا وقتی که برگشتم. وقتی رسیدم خونه یه راست رفتم سراغ یخچال دیدم مامان هیچی نگرفته. تعجب کردم. دیدم مامان هم برگشته و تو اتاقش نشسته لباساشم شسته و پهن کرده. وقتی شک من دو برابر شد که متوجه شدم فقط لباسای زیرشو با پیراهنش رو شسته. خلاصه این موضوع خیلی قلقلکم میداد تا یه روز گفت میخواد بره با حاجیه خانوم بیرون. من هم الکی گفتم میرم پیش دوستام. بعدش رفت و من هم یواشکی سرک کشیدم بیرون دیدم یه راست رفت خونه اونا. نزدیک بیست دقیقه گذشت و هیچکی نیامد بیرون. تا اینکه من رفتم تو.بعد از تقریبا یک ساعت مامان برگشت. وقتی اومد تو و منو دید یهو هول کرد و گفت کی اومدی و بعدش سریع رفت حمام. من هم که منتظر همین لحظه بودم همین که اون رفت تو حمام بعدش رفتم و دیدم رو شورتش آب کمر ریخته. شک نداشتم که مامانم با آقا محمد سکس داشته. اولش باورم نمی شد چون آقا محمد از اون خر مذهبی های روزگار بود و به قول معروف سلامتو با قنبل الله علیکم جواب میداد. این موضوع گذشت تا یه عصر مامان گفت که می خواد بره عیادت یکی از دوستاش که چند وقته مریضه و بعدش رفت بیرون.من هم یواشکی پشت سرش رفتم و دیدم که سریع رفت خونه آقا محمد اینا. حتی سلام هم نکرد و یهو پرید تو و این منو مطمئن کرد. قلبم داشت از جا درمی اومد یه فکری به نظرم رسید. از کنار نرده های جلو خونه رفتم پایین رو دیوار حیاط و تو خونه آقا محمد اینا رو سرک کشیدم دیدم کسی نیست! جرات پیدا کردم و رفتم تو حیاط که اتاق کناری شونو دید بزنم دیدم مامانم خوابیده رو تخت خواب اتاقشون و آقا محمد هم خوابیده رو مامانم و داره ازش لب می گیره. داشت از ترس گریه ام می گرفت ولی موندم تا بعدشو ببینم. بعد از سه چهار دقیقه لب گرفتن و سینه خوردن هر دو لخت شدن. بعدش مامانم نشست رو تخت و آقا محمد هم روبروش ایستاد و شورتشو چسبوند به صورت مامانم. اونم شورتشو پایین کشید و کیرش افتاد بیرون. تا حالا کیر به اون بزرگی حتی تو فیلمای سوپر ندیده بودم. بعدش مامانم شروع کرد به ساک زدن و یه دستش به کیر آقا محمد بود و اون یکی دستشو آقا محمد تو دستاش گرفته بود و دست دیگه آقا محمد پشت سر مامانم بود و مالشش میداد. کم کم حس من هم قوی تر شد و موندم که بعدشو ببینم. بعد یکی دو دقیقه که کار ساک زدن مامانم تموم شد آقا محمد رفت سراغ لب و سینه های مامانم. بعدش رفت پایین و پایین تر تا رسید بین پاهای مامانم و اون وقت بود که آه کشیدنای مامانم شروع شد. دو تا پاهای مامانم رو شونه های آقا محمد بود و سر اونم بین پاهای مامانم. اون وقت مامانمو با سینه خوابوند رو تخت و با زبون شروع کرد لیسیدن کون مامانم. بعدش آب دهانشو زد نوک انگشتاش و کرد تو کون مامانم و کمی باهاش بازی کرد و بعدش تف زد سر کیرش که حالا کلی بزرگ شده بود و گذاشت لای کون مامانم. مامانم یهو گفت یواش و بعدش یه آی کوچیک با جیغ کشید من حس کردم کلی دردش اومده ولی از ترس اینکه صداش بیرون نره اون جیغ یواشو کشیده. آقا محمد هی کیرشو فشار میداد تو و بعدش خوابید رو مامانم. هر دفعه کمرآقا محمد میومد بالا و همین که جمع می شد صدای جیغای مامانم بلند می شد. این کارو چهار - پنج دقیقه تکرار کرد تا صدای جیغای مامانم حسابی بلند شد و هی می گفت: یواش ، تورو خدا یواش تر. آقا محمد هم انگار که گوشاش نمی شنید تا اینکه کیرشو در آورد و مالید رو کون مامانم و بعدش گفت برگرد می خوام بزارمش جلو. تازه فهمیدم که آقا محمد مامانمو از عقب می کرده و اونم هی جیغ میکشیده. بعدش که مامانم با پشت خوابید و آقا محمد خوابید روش و کیرشو با دستش گذاشت تو کس مامانم و لبشو گذاشت کنار گردن و گوش مامانم. مامانم هم یه پاشو گذاشت پشت ران آقا محمد و اون یکی پاش زیر آقا محمد بود و یه دستشو گرفته بود و اون یکی دستش هم پشت گردن عشقش بود!هی کمر آقا محمد بالا می اومد و جمع میشد مامانم هم هی آه آه می کرد. منم داشت آبم می اومد! که عشق مامانم از روش بلند شد و رو سینه اش نشست و کیرشو گذاشت لای پستونای مامانم بعدش پستوناشو بادستاش گرفت و بهم فشار داد و هی کیر رو عقب و جلو میکرد. کیرش خیلی بزرگ و خیس شده بود و برق میزد. بعدش که از این کار سیر شد مامانم از تخت اومد پایین و چاردست و پا رو فرش نشست و آقا محمد هم رو دو تا زانوهاش نشست و رفت پشت مامانم و کیرشو کرد تو سوراخ مامانم. اولش نفهمیدم کرد تو سوراخ کونش یا کرد تو کسش ولی از یواش گفتنای مامانم فهمیدم که داره مامانمو از کون می کنه. بعدش که فهمید مامانم دردش میاد کیرشو در آورد و اونو خیس کرد و دوباره کرد تو کون مامانم و کلی براش تلمبه زد. این بار کیرشو درآورد و کرد تو کس مامانم و دوباره تلمبه زدن شروع شد ولی این دفعه محکمتر ضربه میزد و یه صدایی مثل کف زدن آرام به گوشم می رسید که تا امروز هم تو خاطرم هست. آقا محمد همین طور ادامه می داد و آه آه گفتن مامانم هم بلند و بلدتر می شد. انگار حواسشون به هیچکی غیر از همدیگه نبود و همین طور ادامه میدادن. من هم کمی شورتمو خیس کرده بودم. یه دفعه آقا محمد چند تا آه بلند کشید و گفت داره میاد و مامانم هم سریع برگشت و به پشت خوابید و پاهاشو کاملا باز کرد آقا محمد هم کیرشو با دستش هی می مالید و یهو آب کمرش پاشید رو سینه ها و شکم مامانم. بعدش افتاد رو مامانم و کلی لب ازش گرفت وچند جمله کوتاه با خنده به همدیگه گفتن که درست نشنیدم و تو همین موقع بود که به خودم اومدم و گفتم ممکنه آقا محمد بیاد تو حیاط. اگه منو ببینه خیلی بد میشه. سریع پریدم بالا و اومدم تو خونه و رفتم تو اتاقم. خیلی ناراحت شده بودم ولی فکرم همش پیش سکس مامانم و آقا محمد بود و دست آخر با خودم گفتم که هر دو شون حق دارن. من هم اگه یه شوهر داشتم که هفته ای دو سه روز بیشتر خونه نبود اونهم همش تو خوابه یا یه زن چاق و به درد نخور داشتم که همش یا غرغر میکرد یا تو مسجد بود میرفتم سراغ یکی دیگه که کمرم رو پیشش خالی کنم. حدود پانزده بیست دقیقه بعد مامانم برگشت و من هم تا اون موقع کمی با دلیل و بهانه آوردن حالم سر جاش اومده بود. بعدش مامانم چادرشو آویزون کرد و سریع رفت به طرف حمام. من هم مثل مارمولک از دیوار حمام کشیدم بالا و دیدم که مامانم رفت تو حمام ولی این بار طور دیگه ای بهش نگاه میکردم. چه بدن باحالی داشت. حتی یک ذره هم شکم نداشت و لاک قرمز روی ناخنای پاش آدمو شهوتی میکرد. دیدم که حتی آب کمر آقا محمد هنوز رو سینه های مامانمه و اونا رو پاک نکرده. خلاصه من هم از اون به بعد هر جا که مامانم میرفت تعقیبش میکردم و مثل سایه دنبالش می رفتم و بعد از اینکه فهمیدم به غیر از آقا محمد با کسی سکس نداره خیالم راحت شد و به حال خودشون رهاشون کردم تا هر قدر که دلشون میخواد با هم عشقبازی کنن.الان هم که من سال دوم دانشگاه هستم و قرار رفتن ما به شهر دیگه هم با اصرار مامانم لغو شد و خواهرم هم با برادر زاده آقا محمد عروسی کرده. بارها به خودم گفتم که ای کاش آقا محمد زودتر از بابام مامانم رو میدید

دوست مامان

سلام
دوست مامان
شش هفته پیش بود. کسی خونمون نبود. نشسته بودم. حوصلم از بی کسی سر رفته بود. کانال های سکسی ماهواره هم دیگه همش کس شعرای تکراری نشون می داد. تازه کانال هایی که کیر و کس رو هم نشونم می داد فقط شب ها برنامه داشت. می خواستم ماهواره رو خاموش کنم یه سر برم پیش رفیقام که یکی زنگ در رو زد. در رو که باز کردم دیدم دوست مامانمه و اومده با مامانم کار داره و یه تاپ و یه دامن تنگ هم پوشیده. خونشون درست کنار خونه ماست و در خونه هامون کنار همه. تازه شوهر کرده و فکر نمی کنم بیش از ۲۰-۲۲ سال داشته باشه. وقتی که دیدمش دلم می خواست بیارمش تو و... ولی راستش تخم نکردم آخه شوهر داشت. بهش گفتم: نه نیست ، ولی بفرمایید تو فکر کنم تا چند دقیقه دیگه پیداش بشه. گفت که نمی تونم و باید برم و عذرخواهی کرد و رفت. منم اومدم تو خونه و در رو بستم. لباس پوشیدم که برم بیرون وقتی در رو باز کردم و رفتم دکمه آسانسور رو زدم و منتظر بودم که بیاد و برم که دیدم خانوم خانوما در رو باز کرده و وایساده جلوی در. گفتم: اتفاقی افتاده؟ گفت: نه فقط میخواستم بهت بگم که فردا ساعت ۹ صبح یه سر بیا خونه ما ولی به کسی نگو که میخواهی بیای اینجا. منم گفتم: باشه. دیدم آسانسور اومده بالا. خدافظی کردم و سوار آسانسور شدم و رفتم. پیش خودم می گفتم: این با من چی کار داره؟ ولی هر چی فکر می کردم به نتیجه نمی رسیدم. پیش خودم گفتم: بی خیال فردا می فهمم که چه کار میخواد باهام بکنه که نباید مامانم بفهمه. در ماشین رو باز کردم و پریدم تو ماشین و راه افتادم. اولش می خواستم برم پیش رفیقام ولی از اونجایی که حدود دو هفته می شد که سکس نداشتم و کمرم حسابی پر بود بی خیال رفقا شدم و رفتم تو خیابون ها که شاید بتونم یه کسی بلند کنم و ببرم خونه و یه کمری روش خالی کنم ولی از شانش تخمی و کیری که من دارم حتی یه دختر بچه هم نتونستم بلند کنم و بعد از ۳ ساعت الافی تو کوچه و خیابون ها با کون سوخته برگشتم خونه. ماشین رو گذاشتم تو پارکینگ و رفتم تو اتاقم و نشستم پشت کامپیوتر تا شاید تو چت بتونم یکی رو پیدا کنم که باهاش حال کنم. بعد از ۵/۰ ساعت که با یه دختر مادر جنده چت کردم بهش شماره دادم تا زنگ بزنه. وقتی زنگ زد دیدم که صدای کلفت و کیری پشت تلفن میگه: خوب سر کارت گذاشتم. منم شروع کردم و هر چی فحش خواهر و مادر بلد بودم رو کشیدم به هیکلش و تلفن رو قطع کردم و پرتش کردم اون طرف(البته رو مبل). رفتم تو اتاق و شروع کردم به فحش دادن به شانش و اقبال خودم که دوباره تلفن زنگ زد. رفتم تلفن رو برداشتم و شروع کردم به فحش دادن. وقتی به خودم اومدم فهمیدم که ای داد بیداد ، مادربزگم پشت خطه! شروع کردم به عذر خواهی کردن و گفتم: یکی مزاحمم شده و ۱۰۰ دفعه زنگ زده خونمون و از این جور کس شعرا. وقتی که قطع کردم یه مشت محکم کوبیدم به دیوار و رفتم که تو دستشویی و ریدم به این شانسم و بعدش هم رفتم کپه مرگم رو گذاشتم و خوابیدم. اون روز یکی از روزای تخمی زندگی من بود ولی به هر ترتیبی که شده تموم شد. صبح روز بعد از خواب بیدار شدم و صبحونه خوردم و آماده شدم و رفتم خونه دوست مامانم. در رو که زدم ۲ دقیقه ای طول کشید تا در رو باز کنه. در رو که باز کرد دیدم با شورت و کرست اومده در رو باز کرده. دعوت کرد تو. وقتی رفتم تو خونه تو این فکر بودم که یه کس حسابی می کنم که یه دفعه دیدم ۳ تا دختر دیگه که لخت هم هستن نشستن و دارن یه فیلم سوپر نگاه می کنند. وقتی که دیدمشون دلم می خواست یه جوری از دستشون در برم. چون می دونستم قراره چه بلایی سرم بیارند. ولی نگذاشتند. همشون یه دفعه ریختند رو سرم و من رو به زور بردند تو اتاق رو تخت. سمانه که اسم دوست مامانم بود اونا رو بهم معرفی کرد. سوگل ، فرانک و ساناز. تا حالا این همه دختر لخت رو یه جا ندیده بودم. حشری شده بودم و دیگه کاری از دستم برنمی اومد. تا به خودم اومدم دیدم دارم از سمانه لب می گیرم و ساناز داشت برام ساک میزد و بقیه هم وایساده بودند و نگاه می کردند. مثل اینکه نوبتی بود. خیلی تند ساک میزد. مثل اینکه تا حالا ۱۰۰۰ بار این کار رو انجام داده بود و خیلی ماهر بود. یه چند دقیقه ای که گذشت جاشون رو با هم عوض کردند و ساناز اومد و بهم لب بده و سمانه هم رفت که ساک بزنه. خلاصه بعد از اینکه کلی با کیر ما لاسیدن نوبت من شد که برای اونا لاس بزنم و سمانه دراز شد رو تخت و لاپاش رو باز کرد و با یه صدای آروم و حشری گفت: بخورش. من هم دیگه نتونستم تحمل کنم و شروع کردم به خوردن کس خانوم. تند تند لیس میزدم. خیلی تند. آه آه بلندش همه فضای خونه رو پر کرده بود. احساس کردم که می خواد بلند بشه. خودم رو عقب کشیدم. دیدم ساناز جای اون رو پر کرد و من هم که کاری نمی تونستم بکنم شروع کردم به خوردن. احساس کردم که داره ارگاسم می شه. بلند شد و کیر من رو گرفت تو دستش و دولا شد و کیرم رو آروم می کشید رو کسش و سمانه هم از فرصت استفاده کرده و رفت جلوش خوابید و ساناز شروع کرد به خوردن کس سمانه و سمانه هم کیر من رو کرد تو کسش و گفت: تند باش. من هم که داشتم خیلی حال می کردم با سرعت عقب و جلو میرفتم. آه آه من و ساناز و سمانه خیلی بلند شده بود که سوگل گفت: اگه بخواهید همین طوری ادامه بدید همه میان ببینن چه خبره. من که نمی تونستم خودم رو کنترل کنم با همون صدا فریاد میزدم و آه آه میکردم ولی سمانه و ساناز صداشون رو آوردند پایین. بعد از چند دقیقه ای احساس کردم که داره آبم میاد. به سمانه گفتم: آبم داره میاد. آماده باش. و کیرم رو کشیدم بیرون و سمانه هم با یه چرخش کیرم رو کرد تو دهنش و آبم ریخت تو دهنش و آن هم مثل اینکه خیلی تشنش باشه آب منو خورد. بعد از اینکه آبم در اومد افتادم رو تخت. یه چند لحظه ای که استراحت کردم بلند شدم تا شاید بتونم از دستشون در برم. ولی جنده ها گرفتنم و نوبت سوگل و فرانک شد. گرفتنم و شروع کردن به ساک زدن. منم که دوباره حشری شده بودم ، تقریبا همون کارایی که با سمانه و ساناز کرده بودم رو با سوگل و فرانک هم تکرار کردم. وقتی که آب کیرم رو ریختم رو صورت سوگل ، می خواستم برم که دوباره گیر دادند بهم. خلاصه اون روز من ۳ بار آبم در اومده. تازه آخر سر هم با کلک اینکه می خوام برم دستشویی ، همون طوری لخت فرار کردم و اومدم خونمون. وگرنه اونها ول کن معامله نبودن. تا ۲-۳ روز از کمر افتاده بودم. ولی بعد از ۲-۳ روز با خوردن شیر و موز فراوان کمرم خوب شد. هفته پیش اومد و گفت: یه سر بیا خونمون. منم گفتم: به کس ننت خندیدم مادرجنده. این دفعه اگه خواستی من بگامت تنهایی میایی خونمون. و بعد از این ماجرا ۲ بار دیگه اومد خونمون

من ومامانم

سلام
من و مامانم
وای خدای من. همشون اینجان!. همه ی اون شورت و کرستایی که مامانم میپوشه اینجان و من الان میتونم همه شون رو لمس کنم... بهشون دست بزنم و اونا رو تو تن مامان خوشگلم تجسم کنم.این سیاهه خیلی سکسیه. اون آبیه خیلی نازه.... من کیرم همینطور بلند و بلند تر میشه و هر ثانیه بیشتر از ثانیه ای قبل دوست دارم کس مامانمو جلو کیرم داشته باشم. تا بتونم بهش بفهمونم اونی که بابا میذاره تو کسش کیر نیست و این کیر واقعیه!. داشتم باهاشون ور میرفتم و تو خیال خودم اونا رو تو تن مامانم تجسم میکردم. اون سیاهه رو برداشتم و جلو صورتم گرفتم و داشتم حسابی لذت میبردم که حس کردم یکی پشت سرمه. وای خدای من. خود مامانم بود. که با یه نگاه عجیبی داشت منو نگاه میکرد. بهم گفت: "تو اینجا داری چیکار میکنی؟. با لباس زیرای من چیکار داری؟". زبونم بند اومده بود و شورت رو انداختم زمین و از جام بلند شدم. ولی کاش این کارو نمیکردم. چون دیدم کیر شق شده ام حسابی داره از پشت شلوار خود نمایی میکنه!. مامانم با تعجب یه نگاه به من و یه نگاه به کیرم انداخت و گفت: تو... یعنی... بعد سعی کرد خودشو مسلط کنه و داد زد: "اینجا چیکار داری؟. چرا اومدی سر لباس زیرای من؟." منم طاقتم طاق شده بود و رفتم سمت مامانم. گفتم: "اومدم اینجا چون دوست داشتم ببینم شورت و کرستت چه شکلیه مامان."- "یعنی چی؟خجالت بکش! من مامانتم" - "میدونم. ولی خوشگل ترین و سکسی ترین مامان دنیایی." مادرم اومد یه سیلی بزنه تو گوشم که دستشو گرفتم و بردمش عقب و چسبوندمش به دیوار و خودمو چسبوندم بهش. پستونای گنده شو رو سینه م داشتم حس میکردم. کیر گندمم داشت گنده تر و سفت تر میشد. مامانم خیلی داشت تلاش میکرد که من ولش کنم. ولی من دیگه آب از سرم گذشته بود و موقعیت به این خوبی رو نمیتونستم از دست بدم!. خودمو بیشتر به مامانم فشار دادم و پاهامو بردم نزدیک پاهاش. حالا کیرم قشنگ بالای کسش بود. بین شکم و کسش. و من داشتم با خودم فکر میکردم الان شورت مامانم چه رنگیه. دستاشو از پشت به هم دادم و با دست راستم محکم اونا رو با هم نگه داشتم. با دست چپم که آزاد بود سینه های مامانمو گرفتم و شروع کردم به نوازش کردنشون. مامانم که دید زورش به من نمیرسه سعی کرد با التماس منو وادار کنه که دست از سرش بردارم. بهم میگفت:"سعید. تو رو خدا ولم کن.عزیزم." منم بهش گفتم:"مامان جون. تازه تونستم تو رو کنار خودم داشته باشم. فکر میکنی به همین راحتی ولت میکنم؟". مامانم آدم باهوشی بود و فهمید که مقاومت فایده ای نداره. از طرفی کیر گنده ی من رو یواش یواش داشت بیشتر حس میکرد. پستوناش هم تو دست من حسابی مالونده میشدن. همه ی اینا حسابی حشریش کرده بود. وقتی دستم رو از لای پیرهنش بردم تو و سینه ی راستش رو گرفتم یه آهی کشید و شل شد. قشنگ حس میکردم که دستاش دیگه سفت نیستن و منم آروم آروم ولشون کردم. ولی مواظب بودم که نکنه یه وقت بهم نارو بزنه. واسه همین بازم دستامو همونجا نگه داشتم. وقتی دیدم واقعاً مامانم حشری شده و قصد فرار نداره دست راستم رو از پشتش آوردم بیرون. و آروم بردم سمت کسش. از رو دامن سعی کردم یه کمی بمالونم که دیدم دامنش خیس خیسه. آره. مامانم رو با یه پستون مالوندن خیس خیس کرده بودم. یه کمی کسش رو مالیدم و بعد پیرهنش رو درآوردم. واااااااای. کرست قرمزش خیلی سکسی بود و خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم حشری کننده بود. به خصوص دیدن اون صحنه که یکی از پستونای مامانم ازش اومده بود بیرون و اون یکی هنوز تو کرست بود. نمیخواستم کرستش رو باز کنم. اونی که بیرون بود حسابی قلمبه شده بود و اگر کرستو باز میکردم شاید اون حالت رو از دست میداد. واسه همین اون یکی رو هم درآوردم و سرمو بردم لای پستونای مامانم و شروع کردم به خوردن نوک پستوناش. با دو تا دستام پستوناشو میمالوندم. لزومی نداره که از سر و صدا و آه و ناله ی مامانم چیزی بگم که خونه رو رو سرش گذاشته بود. حسابی که پستونشو خوردم نشستم جلو مامانم که همچنان به دیوار تکیه داده بودو ایستاده بود و دامنش رو آروم کشیدم پایین. و دیدم اون شورت قرمزی رو که آرزو داشتم پای مامانم ببینم. شورت خیلی کوچیکی بود جوری که کس تپل مپل مامانم از کناره هاش زده بود بیرون و موهای کم کس مامانمو میتونستم ببینم. لای پای مامانمو باز کردم و دیدم که شورتش خیسه. آروم انگشتمو کشیدم روش و مامانم آهی از سر لذت کشید. من خیلی حشری بودم ولی خودمو حسابی کنترل کردم. شورت مامانمو آروم کشیدم پایین و سرمو بردم لای پاش و زبونم روگذاشتم رو کس داغ مامانم. داشت دیوونه میشد. با هر حرکت زبون من میلرزید و دستشو میبرد لای موهاش و داد میزد. من همینطور زبونم رو رو چاک کسش حرکت میدادم. گاهی اوقات هم میبردم تو سوراخ کسش و عقب جلو میکردم که حسابی داشت حال میکرد. بعدش هم پای راستشو آورد بالا و گذاشت رو دوش من و منم دستامو گذاشتم رو سینه هاش و شروع کردم به بازی کردن باچوچوله ش و نوک پستونش. بعد از نزدیک به سی ثانیه آه و داد مامانم رفت هوا و فهمیدم که کاملاً ارضا شده. بعدش بلند شدم و مامانمو بغل کردم و به پشت گذاشتمش رو تخت و خودم رفتم پشتش. زانو های مامانم که رو تخت بودن هنوز از شدت هیجان میلرزیدن. منم رفتم دم کون مامانم ایستادم و شروع کردم به بازی کردن با سوراخ کونش که یه حفره ی کوچولوی قهوه ای بود. انگشتامو با تفم خیس میکردم و میمالوندم رو سوراخش و خلاصه حسابی کونشو خیس کردم. بعدش آروم کیرمو گذاشتم دم سوراخش و یواش یواش بردم تو. مثل اینکه پدرم قبلاً این کارو کرده بود. چون کون مامان گشاد تر از اونی بود که فکرشو میکردم. ولی با اینکه گشاد بود برای کیر من تنگ بود. چون حسابی دادش رفته بود هوا و منم داشتم حال میکردم. مامانمم یه بند میگفت:"جون.. آهاا.. آخ.. بکن.. بکن.. جرم بده.. آها" و منو حشری و حشری تر میکرد. حسابی که از کون مامانم لذت بردم کیرمو درآوردم و بهش گفتم:" مامان جون حالا برگرد. پسرت کستو میخواد". مامانمم برگشت و دراز کشید رو تخت. رفتم بالا سرش. دو تا پاهاشو دادم بالا و مچ پاهاشو چسبوندم به هم و با یه دست گرفتمشون. با اون یکی دستم هم کیر کلفتمو گرفتم و گذاشتم لای پاش و دم کسش. و آروم دادمش جلو. اینجوری کس مامانم تنگ تر به نظر میومد. وقتی کیرم داشت میرفت تو مامانم آنچنان آهی کشید که فکر کنم همه ی همسایه ها فهمیدن مامانم داره کس میده. حالا دیگه کیرم تو کس مامانم بود و من داشتم تلمبه میزدم. از زور هیجان نمیدونستم چیکار کنم. نمیفهمیدم چی دارم میگم. ولی میگفتم:"آها.. این یعنی کیر..میبینی مامان؟ این یعنی کیر.. اونی که بابا شبا میذاره لاپات کیر نیست.. دودوله...مگه نه؟" مامانمم با ناله میگفت: "آره.. تازه میفهمم کیر چیه..جون..جووون.. بکن.. بکن منو.. آها.. بزن کسمو پاره کن." و منم حسابی داشتم کیرمو میزدم به ته کس مامانم. وقتی خوب کس مامانمو کردم و دیگه نزدیکای اومدن آبم بود کیرمو درآوردم و مامانمو بلند کردم و از تخت اومدم پایین. مامانم گفت کجا میری؟ گفتم حالا نوبت توئه که نشون بدی چه جنده ای هستی. مامانم گفت:"یعنی چی؟". منم کیرمو گرفته بودم تو دستمو داشتم باهاش بازی میکردم. به مامانم گفتم:"یعنی الان میای و این کیر رو میذاری تو دهنت و انقدر ساک میزنی تا من آبمو بریزم تو دهنت. انقدر میخوریش تا آب کیر منو تو دهنت حس کنی. فهمیدی؟". مامانمم اومد. جلوم زانو زد و کیرمو کرد تو دهنش و شروع کرد به خوردن و ساک زدن. باورم نمیشد این مامانمه که داره با این مهارت کیرمو میخوره. زبونش خیلی ماهرانه سر کیرمو نوازش میداد و ازش بالا پایین میرفت. دستای تپل مامانمم گاهی اوقات کیرمو میگرفت و برام جق میزد. همزمان با این جق زدن زبونش رو سر کیرم میچرخوند که منو تو اوج حال میبرد. وقتی حس کردم دارم میام کیرمو از تو دستاش درآوردم و خودم گرفتم و کردم تو دهنش و شروع کردم جق زدن و تو و بیرون بردن. یهو حس کردم کیرم داره منفجر میشه. آب کیرم با فشار زد تو دهن مامانم که حالا باز شده بود. عین دهن یه آدم تشنه که چند روزه آب نخورده و حالا به چشمه رسیده جلو کیر من باز بود و داشت آب کیر منو میخورد. مامانمم نامردی نکرد و همه ی آبمو خورد و هر چند وقت یه بار دهنشو می بست و قورت میداد و دوباره باز میکرد و میخورد. گاهی اوقات هم چند قطره از آبمم از تو دهنش میریخت بیرون. ولی اونقدر آبم اومده بود که فکر نمیکنم هیچ بار دیگه ای تو زندگیم انقدر از کیرم آب بیاد. مگر اینکه دوباره مامانمو بکنم و دوباره اون کس خوشگلشو جلو کیرم بذارم و از اون سوراخ بهشتی بهره مند بشم

هادی

سلام
هادی
سلام. اسمم هادیه و 22 سال دارم. بابام بازنشسته ارتشه و آخره مذهبی. از یه طرف هم چون نظامیه خونه رو با پادگان اشتباه میگیره یعنی تو خونه حرف حرف اونه. من فقط یه برادر دارم که 3 سال ازم بزرگتره و 6 ماهی میشه که ازدواج کرده. بگذریم... این قضیه که میخوام بگم پارسال اتفاق افتاد. بابام و مامانم میخواستن برن مکه و بابام نمیخواست منو تو خونه تنها بزاره. (واسه پرونده سیاهی که داشتم!!!!) و خونه برادرم رو واسه 20 روز زیستن واسم انتخاب کرده بود. وقتی بهم گفت شوکه شدم.تقریبا ریده شد تو همه برنامه هائی که من واسه این چند روز داشتم. بهش گفتم: آقاجون بی خیال. اونجا نمیشه. همین جا تو خونه می مونم. شبا هم میرم خونه خاله اینا واسه خواب. اونجا رو انتخاب کردم چون زود میشد خاله رو پیچوند ولی خونه داداشه.... آقام قبول نکرد. منم آخرین تیرمو شلیک کردم و گفتم: از نظر شرعی خوب نیست که من با یه نامحرم تنها باشم. آخه داداشم صبحا میرفت سر کار. گفت: نه اتفاقا از نظر شرعی خیلی هم خوبه و همینی که هست. دیگه هم نمیخوام حرفی در این مورد بشنوم. منم گفتم چشم آقاجون و شروع کردم به خوندن: قبــــول قبــــول هر چی که گفتی رو چشمم قبول... یهو داد زد خفه شو دیوس فلان فلان شده. گذشت و روز موعود فرا رسید. تو فرودگاه بهم گفت کلید خونه همراته؟ یهو بدون اینکه فکر کنم گفتم: بله آقاجون. از جیبم در آوردم و دادم بهش اونم گرفت و خندید گفت اینو چند روز بهم امانت بده. تازه فهمیدم چه کسخل بازی درآوردم. بروم نیاوردم. چون از شکست رقیب خیلی خوشش میومد و منم اینو نمیخواستم. ولی از خنده مسخره کننده زن داداشم کفری شدم. تو دلم گفتم ننت گائیدس. با بابا و مامانم خداحافظی کردیم و رفتن و من موندم و داداشم هومن و زنش میترا. اینم بگم از همون بچگي افکار داداشم با افکار من زمین تا آسمون فرق داشت. برگشتیم. بعد از خوردن شام من رفتم سر وقت ضبط و تلویزیون ولی خیلی زود خسته شدم چون 7 تا کانال کیری و چندتا نوار و سی دی مذهبی و... نمیتونست سرگرمم کنه. به ناچار نشستم و زدم کانال 5 مستند حیوانات از همشون بهتر بود. داداشم اینا هم رفتن تو اتاق تا بخوابن. تو دلم گفتم خوش به حالت هومن که شب پیش میترا حوصلت سر نمیره... چند وقتی گذشته بود که در اتاقشون واشد و هومن اومد بیرون که بره دستشوئی. منم که جلو تلویزیون دراز کشیده بودم بهش خندیدم و گفتم: خسته نباشی پهلوون!!! یه چشمکم حوالش کردم. اونم چپ چپ نگام کرد و رفت. صبح بیدار شدم رفتم دستشوئی و اومدم آشپزخونه واسه خوردن صبحونه. میترا سلام کرد و منم جواب سلامشو دادم. نشستم صبحونه رو خوردم تشکر کردم و گفتم: شرمنده من مزاحمتون شدم. باید ببخشین و اونم گفت: آقا هادی این حرفا چیه؟ شما مراحمین و از این حرفا. رفتم تو هال نشستم رو مبل. داشت حوصلم سر میرفت. اعصابم کیری شده بود. گفتم اینجوری نمیشه. بلند شدم لباسامو پوشیدم و گفتم: میترا خانوم من میرم بیرون یه دوری بزنم. یهو گفت: نه آقا هادی هومن گفته نذارم جائی برین. خندیدم گفتم: جائی نمیرم همین پائینم. گفت: پس منم میام. گفتم کجا؟ بشین تو خونه میام. گفت: نمیشه یا منم میام یا زنگ میزنم به هومن. قبول کردم که بیاد. راه افتادیم رفتیم خونه ما. 2 تا کوچه اونورتر. کلید نداشتم زنگ واحد پائینیمون رو زدم اونا هم برام وا کردن رفتیم بالا. حالا مونده بود در اصلی. درش از این دوتائی هاس. درو هل دادم تو ضامن رو کشیدم بالا و در باز شد. گفتم بفرمائین. میترا کپ کرده بود چون اگه این اتفاق واسه داداشم میوفتاد کلیدساز خبر میکرد. آخه از این کارا بلد نیست. رفتیم تو. من رفتم تو اتاقم که چند تا چیز بردارم. میترا هم اومد تو اتاقم. دفعه اولش بود. به علت پاره ای از مسائل شرعي کسی تو اتاقم نمیاد. شوکه شده بود. رو دیوار چند تا عکس از گوگوش و داریوش و... بود. در کمد لباسام باز بود و پشت لباسام عکس سیبل چان بود که دستاشو گرفته بود جلوی سینه هاش. منم واسه اینکه جلب توجه کنه به هوای برداشتن لباس لباسارو زدم کنار و یه تیشرت هم برداشتم اومدم اینور. آروم زیر نظر داشتمش که دیدم بدجوری به عکسه نگاه میکنه. من یه دسته کلید داشتم که خیلی از کلیدهاش به دردم میخورد. مخصوصا کلید در ماشین!! اونو برداشتم و گفتم بریم. رفتیم پارکینگ در ماشینو باز کردم و گفتم: بشین. گفت: میخوای چیکار کنی؟ گفتم هیچی یه دوری میزنیم و برمیگردیم خونه. پشت سوئیچ 2 تا سیم بود زدم به هم ماشین روشن شد. میترا هم با تعجب به کارام نگاه میکرد. ضبطو روشن کردم. رفتیم بیرون. من با سرعت میرفتم و لائی میکشیدم و اونم خایه فنگ کرده بود. بعد از 2 ساعت کس چرخ برگشتیم خونه. تو پارکینگ دستمو گذاشتم رو پاش. اصلا حواسم نبود عادت داشتم دوستامو که سوار میکردم و میترسوندم آخرش دستمو میزاشتم رو پاشون میگفتم خوشتون اومد. گفتم: خوشتون اومد؟ با تعجب به دستم نگاه کرد و سرش رو انداخت پائین و گفت: نه خیلی ترسیدم. سرمو بردم نزدیک صورتش لبامو غنچه کردم و صورتشو بوس کردم و گفتم: پس منو ببخشید. خجالت کشید و گفت: حالا میفهمم چرا آقاجون شمارو تنها نمیزاره. منم خندیدم و رفتیم بالا و اومد تو اتاقم نشست رو تختم. منم گفتم: تا شما اینجائین من یه دوش میگیرم. 2 تا آلبوم داشتم که به کسی نشون نمیدادم چون عکس دوست دخترم توشون بود و اگه آقاجون میدید از کیر دارم میزد. دادم بهش و اومدم برم حموم که پرسید: این دختره کیه؟ منم رفتم نشستم پیشش گفتم: دوستمه. مریم. همین جور که آلبومو ورق میزد منم عکسا رو می دیدم اون دوران (دوستی من و مریم) یادم افتاد. چشمامو بستم و رفتم تو حس. اون هیکل نازش اومد جلوی چشام. نفهمیدم چطور شد که سینه های میترا رو گرفتم آروم فشار دادم. یهو صورتم داغ شد. چشمامو واکردم. میترا زده بود زیر گوشم. نمیدونم چطور شد که قاطی کردم. اون خنده تو فرودگاه یادم اومد. از پشت موهاشو گرفتم کشیدم. گردنش خم شد. آروم گلوشو گاز گرفتم گفت: اه ولم کن و سعی کرد منو هل بده اونور. بد جوری راست کرده بودم. بهش گفتم: هنوزم صورتم داره از درد میسوزه. سروصدا کنی فکتو میشکونم!!! اينو راست گفته بودم ساکت شد. منم شروع کردم به لب گرفتن. بهش گفتم: یادته تو فرودگاه بهم خندیدی؟ کونت میزارم. دوباره شروع کردم به لب گرفتن. از اینور هم سینه هاشو میمالوندم. سرمو آوردم بالا دیدم چشاش قرمز شده. دلم خنک شد. تو دلم بهش گفتم به دینم قسم گریتو نبینم ولت نمیکنم. برش گردوندم رو تخت هنوز چادرش رو سرش بود. شلوارشو تا پائین زانوش کشیدم پائین و شورتشو زدم کنار. با دیدن این منظره کیرم داشت میترکید. دم سوراخشو با آب دهنم خیس کردم. یهو به خودش اومد گفت: آقا هادی ترو خدا ولم کن گفتم: چشم ولی بعد از اینکه آبم بیاد. انگشته شستمو گذاشتم دم کونش فشار دادم. لباشو گاز گرفت. آروم گفت : تورو خدا آروم. گفتم: هنوز شروع نکردم. اشکاتو نگهدار واسه موقعی که کیرمو کردم توت. آب دهنمو ریختم تو دستم و کیرمو مالش دادم. چند بار این عملو تکرار کردم تا آب دهنم تموم شد. دستمو بردم جلوی دهنش گفتم تف کن. اونم آب دهنشو ریخت تو دستم. کیرمو مالش دادم. گذاشتم دم کونش و آروم فشار دادم. چشماش بسته شده بود و دستاشو مشت کرده بود. معلوم بود خیلی درد داره. من یه کم عقب جلو کردم و داشتم حال میکردم. نیگاه کردم دیدم داره گریه میکنه. یهو از دهنش آب زد بیرون. گفتم: چته؟ به زحمت گفت: درش بیار. کیرمو درش آوردم بلندش کردم کیرمو کردم تو دهنش. داشتم حال میکردم. یاد حرف بابام افتادم: اتفاقا از نظر شرعی خیلی هم خوبه. دیدم راست می گفت. خیلی خیلی هم خوبه. به خودم اومدم دیدم صورت میترا آب کیری شده. آره آبم اومده بود. فرداش بهش گفتم: من دارم میرم بیرون. نمیای؟ گفت: نه خوش باشی. منم رفتم بیرون و... اون چند روز خیلی بهم خوش گذشت

پریا

سلام
پریا
دو سال پیش که سال دوم دانشگاه بودم بعد از مدتها قهر دایی و زن دائیم و دخترشون اومدن شهرستان خونه ی ما. تقریبا اواخر خرداد بود. از همون لحظه ورود بدجوری دختر دایی رفت توی دلم. حالا بعد از هفت و هشت سال قهر و جدایی که بین خانواده های ما بود اون در سن 17 یا 18 سالگی چنان زیبا و جذاب و طناز شده بود که مرا به یاد افسانه ها و دنیای پریا می برد. راستی از پریا گفتم. اسم این دختر دایی ما هم پریاس. دختری با قدی تقریبا بلند و کشیده صورتی سفید و چشمایی درشت و مشکی. موهای بلند که تا روی کمرش می رسید. سینه ای پهن که به راحتی می تونستی پستونای تقریبا کوچیکش رو از روی لباس دید بزنی. از پاها و ساق ها و باسنش دیگر نگو و نپرس. در یک کلمه می تونم مینیاتورهای داخل بعضی از بشقاب ها رو براتون مثال بزنم. از همون لحظه ورود سعی می کردم طوری که دیگران نفهمند با لوس بازی و مزه پرونی خودم رو به اون نزدیک کنم. اما امان از این زن دایی بددل که با اخم کردنها و چشم پرونیهاش به او سعی می کرد که او به من توجهی نکنه. این هم به دو دلیل بود: اول اینکه می گفت پسری مهندس و پولدار از اون خواستگاری کرده و دوم اینکه می ترسید مادرم سعی کنه با همکاری من تلافی این قهر طولانی با برادرش رو از دل زن دایی دربیاره. به هر حال روز اول ما به غیر از یک احوالپرسی ساده و رد و بدل کردن چند نگاه معنی دار نتونستیم کاری بکنیم. فرداش قرار شد که برای تفریح بریم به نقاط دیدنی و ییلاقی شهرمون. من هم صلاح دیدم که در طول این مدت که بیرونیم از پریا فاصله بگیرم تا حساسیت های زن دایی کم بشه. پس در طول مدتی که بیرون بودیم من فقط برای ناهار خوردن به پیش خانواده برگشتم و بقیه مدت مشغول حال و احوالپرسی با دیگر دخترای دلبر اونجا بودم هر جا یه دختر خوشگل می دیدم می افتادم دنبالش تا یه جای خلوت باهاش هم صحبت بشم و یه شماره تلفنی رد و بدل کنیم و در همین حین هم نزدیک بود توسط مامورین دستگیر بشم که با فرار به موقع به خیر گذشت. خلاصه وقتی شب به خونه برگشتیم همه اونقدر خسته بودن که بعد از صرف یه شام سبک تصمیم گرفتن بخوابن. از بس هوا گرم بود قرار شد آقایون توی ایوان و خانمها داخل اتاق بخوابن. بعد از پهن شدن رختخواب ها چراغ های ایوان خاموش شد. اما یه مدتی از داخل خانه نور بیرون می تابید تا اینکه اونم خاموش شد. طولی هم نکشید که خروپف بابام و داییم به آسمون رفت. اما من خوابم نمی برد چون همش تو فکر پریا بودم. توی همین حال تشنم شد. بلند شدم برم سر یخچال آب بخورم از کنار اتاق خواب که رد شدم دیدم فقط مامانم و زن دایی خوابیده بودن. چون چراغ خواب روشن بود و به راحتی دیده می شدن. اما از پریا خبری نبود. یه نگاه به پذیرایی کردم. اون جام نبود پس می موند اتاق من. آروم از لای در نیمه باز یه نگاه به داخل اتاقم انداختم. از نوری که از پنجره اتاق خواب بیرون می زد تا حدی می تونستم توی اتاقم رو ببینم. بله پریا خانم توی اتاق من به خواب نازی فرو رفته بود. (چند شب بعد از مامانم پرسیدم چرا پریا تو اتاق من بود گفت: وقتی من و زن داییت مشغول حرف زدن شدیم پریا خسته شد و برای دیدن کتابات به اتاقت رفت و وقتی رفتیم دنبالش که بیاد پیشمون بخوابه دیدیم همون جا خوابش برده و به اصرار من زن داییت بیدارش نکرد و گذاشت همون جا بخوابه) خلاصه وقتی دیدم همگی خوابیدن و پریا خانم هم تو اتاق منه گفتم غفلت باعث یک عمر پشیمانی است. آروم و بی صدا از لای در نیمه باز وارد اتاق شدم و در رو بستم. چون خیلی تاریک بود و چشام جایی رو نمی دید رفتم طرف میز مطالعه و چراغ مطالعه کوچیک روش رو روشن کردم. چون در رو بسته بودم خیالم راحت بود که کسی متوجه نور نمی شه. از طرف دیگه این کار یه حسن داشت و اون اینکه اگه پریا بیدار می شد می تونستم عکس العملشو از دیدن من تو اتاق ببینم. وقتی برگشتم که اونو ببینم وای وای وای... که چی دیدم واقعا جای همتون خالی اون مثل الهه ناز روی یه پتوی تا کرده گوشه اتاقم با یه تاپ بنفش نیمه باز که از بالاش می شد به راحتی بالای سینه های سفیدشو دید و یه دامن مشکی کوتاه که تا روی زانوش رو پوشونده بود از پهلو طوری که پشتش به من بود به خواب نازی فرو رفته بود و هیچ عکس العملی از روشن شدن چراغ نشون نداد. دیدن این صحنه چنان منو گیج و منگ کرده بود که یه لحظه فراموش کردم کجا هستم. اون ساقای سفید و خوش تراش و اون سینه های زیبا و ملوس و اون کون قنبل و کشیده من رو می برد به عالمی که فقط توی خواب می شد دید. توی اون هوای گرم که خر تب میکرد من از شدت سرما مثل بید میلرزیدم و نمی تونستم تکون بخورم. شاید علتش ترس از بیدار شدن پریا بود و لو رفتن ماجرا. نمی دونستم چکار کنم. اما اون مظلوم تاریخی کشور ایران به کمکم اومد (کیر رو میگم) چنان بی تابی میکرد و خودشو به در ودیوار شلوار و رونام می کوبید که فکر کردم داره خودکشی میکنه. حالا حسابی هم گریان شده بود و اشکاش که از التماس و بی طاقتیش بود حسابی خیسم کرده بود. تصمیم گرفتم بهش کمک کنم پس به حرفاش گوش دادم. به قول سعدی عقل گوید نرو که نتوانی عشق (کیر) گوید که هر چه باداباد. رفتم طرف تختخوابم و یه پشتی برداشتم و چراغ مطالعه روخاموش کردم و در فاصله یک متری از پریا دراز کشیدم اما حسابی یخ کرده بودم و می لرزیدم. یه کم که نفسم جا اومد آروم و یواش پامو به طرف اون دراز کردم و به ساق پاش مالیدم. یه تکونی خورد که قلبمو از جا کند. چشامو بستم و منتظر داد و بیداد اون شدم. اما چند لحظه ای گذشت و خبری نشد. آروم چشامو باز کردم یه کم که به تاریکی عادت کرد دیدم از جاش تکون نخورد. این دفعه با جرات بیشتری پامو به ساق پاش کشیدم. هیچ حرکتی نکرد. همون طور یواش یواش پامو بالاتر بردم تا به نزدیکی زانوش رسید. دامن تنگش که لای پاهاش گیر کرده بود اجازه نمی داد پامو به رونای لختش بمالم. از روی دامن با پام شروع به مالوندن اون رونای گرم کردم تا رسوندمش لای کونش. جاتون خالی پام که تا حالا از شدت سرما یخ کرده بود انگار به سرچشمه حرارت و گرما رسیده خودش رو میون اون قنبل کوچیک سعی می کرد جا بده تا کمی گرم بشه. دیگه حسابی بی طاقت شده بودم. کیرم داشت گرمکن و شورتمو پاره می کرد. پامو عقب کشیدم و آروم آروم خودمو بهش رسوندم. هرچی بیشتر بهش نزدیک می شدم گرمای بیشتری تو تنم می ریخت. دیگه صدای نفس های آرومشو می شنیدم. حالا خیلی بهش نزدیک بودم اما می ترسیدم بهش بچسبم. ضربان قلبم تند و تند می زد. نفسام بریده بریده شده بود و دهنم خشک و تلخ. یه کم که حالم جا اومد دستمو گذاشتم روی باسنش و بگی نگی یه ذره فشار دادم و از روی دامنش آروم به پائین کشیدم. هر لحظه منتظر بودم عکس العمل نشون بده اما خبری نشد. جراتم بیشتر شد. وقتی دستای سرد و یخ زدم به انتهای دامنش که تا روی زانشو بود رسید سعی کردم دستم رو زیر دامنش کنم اما همون مشکل پاها پیش اومد. دامن لای زانوهاش گیر کرده بود و اجازه نمی داد دستامو از زیرش بالاتر ببرم. سعی کردم دامنو از لای پاهاش بیرون بکشم. وسط دامن رو گرفتم و یه ذره یه ذره به طرف خودم کشیدم. هر چی دامن بیرون تر می اومد کیرم سفت تر و سفت تر می شد تا بالاخره دامن از لای رونای قشنگش آزاد شد. یه ذره دامنو به طرف بالا کشیدم. توی اون تاریکی مطلق می تونستم سفیدی پائین روناشو ببینم. دستمو زیر دامنش بردم. واقعا از ته قلب می گم جاتون خالی. گرما و نرمی اون منو می برد تا اوج آسمون. چنان به وجد اومده بودم و آب دهنم در اومده بود که تند و تند آب دهنم رو قورت می دادم. مثل اینکه هلو می خوردم. همینطور دستمو بالا و بالاتر می بردم هرچی بالاتر نرمی و گرما بیشتر. تا اینکه دستم خورد به چیزی از جنس تور... بله داشتم شورتشو که کم از نرمی پوستش نداشت لمس می کردم. سعی کردم از کنار اون حریر نازک دستمو بکنم تو قنبلش اما تنگی اون اجازه نمی داد از کنار روناش وارد بشم. یه کمی از روی شورتش با قنبلش بازی کردم. از لمسی که کردم فهمیدم قنبل های صاف و کشیده ای داره. وای که چه کیفی داشت. دیگه طاقتم طاق شده بود. دست بردم و دامنشو بالاتر بردم. کاملا قنبلاش بیرون افتاد. همونطور نفساش آروم بود و تکون نمی خورد اما بفهمی نفهمی یه کمی می لرزید. یواش دست بردم و انگشتم رو از بالا تو شورتش کردم و یواش اونو به طرف پائین کشیدم. یه ذره که پائین اومد از اون دستم هم کمک گرفتم و یواش یواش اونو پائین کشیدم .اونقدر پایین آوردم که تمام کونش بیرون اومد. دست بردم و لای قنبلشو دست کشیدم. مثل کوره پر حرارت بود. تونستم سوراخ کونشو پیدا کنم اما تا خواستم دست بکشم فوری برگشت... یه دفعه همه چیز رنگ عوض کرد. کیرم با تمام سرعت سقوط کرد و با سر به پایین افتاد و خودشو مخفی کرد و من رو تنها گذاشت. قلبم تند تند می زد. نفسم در نمی اومد. خودمو جمع جور کردم و منتظر جیغ پریا خانم شدم. نمی دونم اینا چقدر طو ل کشید اما خبری نشد. چشمای بستمو باز کردم دیدم فقط از پهلو به پشت برگشته و حالا صورت قشنگ و با نمکشو می دیدم. دیگه ترسم ریخته شده بود چون اگه قرار بود چیزی بشه تا حالا شده بود. با جرات بیشتر خودم رو بهش چسبوندم. کیرم دوباره خودی نشون داد و خودشو به رونای پریا می مالوند و برای دوستی و آشنایی با اونا ابراز تمایل می کرد. تو این دو روز آرزوی یه بوس از لبای اون الهه ناز به دلم موند بود. حالا وقتش بود سرمو که حالا تقریبا کنار سرش بود بلند کردم و یواش به اون صورت واقعا ناز نزدیک کردم و از گونه های نازش یه بوسه آبدار چیدم. حالا می دونستم بیداره اما من که از خجالت نمی تونستم چیزی بگم. مطمئنا اونهم از من بدتر. لبامو رو لباش گذاشتم و یه بوسه آبدار ازشون چیدم. این بوسه منو آروم نکرد. دیگه حسابی حشری شده بودم. این دفعه لبامو رو لبای شیرین و نرمش گذاشتم و آروم و یواش شروع به مکیدن اونا کردم. واقعا معذرت می خواهم که نمی تونم اون لذتی رو که من بردم براتون بگم. (امیدوارم نصیبتون بشه) بهر حال تو مکیدن اون عسل های شیرین بودم که نمی دونم چطور شده بود که دستم داشت با سینه های کوچیک و نرمش از رو تاپ بازی می کرد. دستمو پائین آوردم و تاپشو بالا کشیدم و سینه های لختش روبه چنگ گرفتم و شروع به مالوندن اونا کردم. احساس کردم کمبود ویتامین سینه دارم. سرمو پایین بردم و شروع به خوردن اونا کردم. تو دنیا فکر نکنم چیزی خوشمزه تر از سینه باشه. من که هر چه می خوردم گرسنه تر می شدم. دستمو پائین تر بردم و دامنشو که رو ی روناش افتاده بود بالا زدم. وای وای وای... تو اون تاریکی می شد کس قشنگ و کم موشو دید. دیگه نتونستم تحمل کنم سرمو پایین بردم و خواستم که زبونمو لای پاهاش بکنم که یه مرتبه زانو هاشو جمع کرد و اونا روبه هم چسبوند و منو از اون شهد ناب بی نصیب کرد. به هر حال وقتی نتونستم کسشو بخورم یه چند بوس حسابی از روناش و کسش چیدم. بعد آروم تو گوشش گفتم می خوام بکنمت. چیزی نگفت و حركتی نكرد. یه چند دقیقه دیگه باهاش بازی كردم اما كیرم بد جوری بی تابی می كرد. هرچی بیشتر باهاش بازی می كردم و می بوسیدمش كیرم هم بد جوری خودشو به اون رونا می مالید. دیگه چاره ای نداشتم پریا پاهاشو جمع كرده بود و در حالی كه می دونستم بیداره اصلا تكون نمی خورد. پس پاهامو به زیر پاهاش بردم و با یك فشار پاهاشو پایین آوردم. با این حركت من اونم سریع به طرف پهلو غلت زد طوری كه پشتش به من شد. حالا كون پریا از طرف پهلو در حالیكه شورتش هم تا روی زانوش پائین بود به طرف من بود. امون ندادم كاره دیگه ای بكنه. فوری شلوار و شورتم رو در آوردم. باور نمی كنین از بس آب از كیرم اومده بود شورتم چنان خیس بود كه به شلوارم هم سرایت كرده بود. به هر حال كیر رو خیسم به دست گرفتم و با دست دیگه لای قنبلای نازشو باز كردم و با یك لمس كوچولو سوراخ كونشو پیدا كردم و طوری كه كیرم به طرف كسش نره اونو دمش گذاشتم. یه دفعه دیدم بدنش شروع به لرزیدن كرد. نمی دونم شاید اورگاسم شده بود. شاید هم ترسیده بود. شاید هم اولین دفعه بود كه كیر تجربه می كرد. به هر حال یه چند لحظه ای لرزید. بعد از اینكه آروم شد آروم بطوری كه كیرم نلغزه طرف كسش و فردا گندش در نیاد یه ذره بهش فشار دادم. متوجه شدم یه ذره از نوك كیرم تو تنگنا افتاد. عجب كیفی داشت. یه ذره دیگه فشار دادم. تنگنا هم بیشتر شد. فهمیدم كونش خیلی تنگ وسفته. پس کیرمو درآوردم و از آبی كه ازش بیرون اومده بود اطراف كونشو خیس و لغزنده كردم و دوباره با دقت در حالیكه محكم گرفته بودمش بهش فشار دادم. دوباره همون حالت ها تكرار شد. یه ذره محكم فشار دادم. دیدم قنبلاشو جمع كرد. فهمیدم دردش اومده. اونو بیرون كشیدم و یه ذره صبر كردم. دوبار ه اونو دمش گذاشتم و یه ذره یه ذره دادمش تو. نوك كیرم كاملا كونشو تصرف كرد. اون دوباره قنبلشو جمع كرد و بفهمی نفهمی نالید. دردش می اومد. صبر كردم. البته نوك كیرمو كه توش بود و داشت خفه می شد باد میكردم. بعد از چند لحظه دوباره هل دادم. كیرم تا نصفه توش رفت و هرچی فشار دادم دیگه نرفت تو. حالا موقع عقب و جلو رفتن بود. شروع به پمپ زدن كردم و دستمو از پهلو به سینه هاش رسوندم. سینه های كوچیك ، كون تنگ و كشیده و اون پوست سفید واقعا آدمو دیوونه میكرد. حسابی حشری شده بودم. به طوری كه صدای آخ و آوخ آروم پریا هم بلند شده بود و من به زحمت می تونستم صداشو بشنوم. پس خیالم راحت بود كه كسی نمی شنوه. پمپ زدنامو سریع تر كردم. دیگه كیرم داشت شق تر می شد. به طوری كه احساس كردم نوكش داره باد می كنه. حالا موقعش بود. هر چی خواستم خودمو نگه دارم نشد. یه هفت و هشت باری سریع و محكم بهش كوبیدم و یه دفعه كیرم با تمام فشار منفجر شد و جیغ آروم پریا هم بلند شد. به طوری كه احساس كردم بقیه فهمیدن. شاید بیشتر از ده یا دوازده دفعه كیرم خودشو بالا و پائین كرد تا بالاخره تو كون خوشگل دختر داییم خالی شد. بی حال شده بودم. پریا هم كم از من نداشت. چند دقیقه ای كه گذشت كیرمو كه حالا بی حال تر از خودم بود رو بیرون كشیدم و خواستم دوباره از نو شروع كنم. فكر كنم كه پریا هم بدش نمی اومد اما یه دفعه صدای پای كسی رو شنیدم كه رفت تو دست شویی. دیگه نمی شد كه اونجا باشم. تند شورت و شلوارمو پوشیدم و چند بوسه حسابی ازش چیدم و آروم تو گوشش گفتم: عزیزم واقعا دوستت دارم. وقتی بلند شدم كه برم یه صدای ناز و خمار گفت: مرسی ساسان منم دوست دارم. واقعا دلم نمی خواست اون لحظه تموم بشه. اما چه می شد كرد. پشتی روسر جاش گذاشتم و قبل از اینكه اون كه به دست شویی رفته بیرون بیاد آروم درو باز كردم و از اتاق بیرون اومدم و سریع رفتم تو تالار. خوشبختانه دایی و بابام خواب بودن و منم با خیال راحت خوابیدم. فردا سر میز صبحانه مادرم پرسید: پریا جون دیشب تو اتاق ساسان خوب خوابیدی؟ اونم گفت:بله عمه جون. تو عمرم همچین راحت نخوابیده بودم و به دور از چشم دیگران یه لبخند و چشمك ناز تحویلم داد. حالا مدتها از ازدواج پریا می گذره اما دوستی ما سر جاشه و گاهی طوری كه دیگران متوجه نشن با همیم. تازه گیها پریا حامله شده و میگه از تو شدم. من نمی دونم اما اگه واقعا از من باشه خیلی خوشحالم كه پریا روپر كردم
pesar_bahal_bavafa@yahoo.com نظر بده جون پدر مادرت

خواهر حشری

سلام
خواهر حشري من
سلام : اسم من مهدي است . من الان 18 سالمه داستاني كه مي خام براتون بگم ماله 2 سال پيشه يعني زماني كه من 16 ساله بودم . اون موقع خواهرم مهسا 13 سالش بود . دوم راهنمايي بود .و منم دوم دبيرستان بودم . . مامانم و بابام هر دو سر كار مي رفتند . ساعت 7 صبح ميرفتند تا 5 بعد از ظهر . . يه روز كه قرار بود خواهرم بعد از مدرسه با دوستش بره بيرون من وقتي ديدم خونه خاليه به دوست دخترم كه همسايمون بود و اسمش الهام بود زنگ زدم و گفتم بيا خونمون اونم اومد . ما با هم سكس هم مي كرديم البته بيشتر جنبه مالوندن داشت و سكس واقعي نبود . خلاصه من و الهام لخت شده بوديم و تو بغل هم بوديم من با كس اون بازي مي كردم اونم با كير من . يه دفعه ديدم صداي در اومد توجه نكردم چون قرار نبود كسي بياد همينطور كه تو بغل هم بوديم يه دفعه نگام افتاد به يه طرف ديدم خواهرم داره نگاه مي كنه سريع دويديم لباسامونو پوشيديم . خواهرمم هي به ما فحش مي داد . بيچاره الهام داشت گريه مي كرد خواهرم مي گفت به باباتون ميگم پدرتونو در بياره كثافت ها . من الهامو فرستادم گفتم تو برو من درستش ميكنم . اومدم پيش خواهرم گفت چه غلطي مي كردين كثافت آشغال گفتم هيچي . گفت شب كه به بابا گفتم آبروتونو بردم اون موقع ميفهميد. من خيلي ميترسيدم چون مهسا قبلا هم مسايل ديگه ايي رو به مامان يا بابام گفته بود . گفتم مهسا يه وقت چيزي به كسي نگي ها بيچاره مي شيم . يه ذره فكر كرد گفت يه شرط داره گفتم هر چي باشه قبوله گفت بايد واسه من يه دوست پسر پيدا كني . گفتم اين چه حرفيه تو ميزني تو هنوز بچه ايي . ( البته خواهرم هيكل خوبي داشت و به دبيرستاني ها مي خورد ) گفت من نميدونم اگه اين كارو نكني به بابا مي گم همه دوستام دوست پسر دارن خوب منم مي خام ديگه گفتم باشه ولي منم هر وقت بخام دوستم الهامو ميارم خونه گفت باشه . خلاصه يه مدت گذ شت و من چند تا از پسرا رو به خواهرم نشون دادم ولي اون خوشش نيومد . از قضا يه خانواده ايي تازه اومده بودن آپارتمان ما كه يه پسر داشت كه يه سال از من كوچكتر بود و اسمش پويا بود .به خواهرم گفتم گفت خوبه و قرار شد اونو واسه خواهرم جور كنم . بعد از اينكه رابطه دوستي با پويا بر قرار كردم يه روز بهش گفتم پويا تو دوست دختر داري گفت نه گفتم مي خاي يه دونه داشته باشي گفت آره از خدامه گفتم مي خاي با خواهر من دوست بشي . اول تعجب كرد دوباره ازش پرسيدم گفت تو ناراحت نمي شي گفتم نه واسه چي گفت خوب آره دوست دارم راستشو بخاي از اون روزي كه اومديم چشمو گرفته . گفتم پس برو خونتون الان صداش مي كنم بياد اون رفت خونشون و منم رفتم خواهرمو صدا زدم كلي خوشحال شد و رفت خونه پويا . البته فقط اون روز بود كه خواهرم رفت خونه پويا و بقيه روزها پويا مي اومد خونه ما چون مادرش همش خونه بود .رفت و آمدهاي پويا به خونه ما هر روز داشت بيشتر ميشد طوري كه اوايل وقتي من نبودم قرار مي زاشتن ولي بعد از مدتي در حضور من با هم مي رفتن تو اتاق و حال مي كردن . . وضعيت خواهرم خيلي خراب شده بود يادمه يه بار كه با پويا تو اتاق بودن اومد و از من يه فيلم سوپر خواست منم بهش دادم و گفتم مهسا مواظب باش پردت .... كه گفت نگران نباش خودم با خودكار پارش كردم من كه داشتم شاخ در ميآوردم .البته اين قضايا ماله يه سال بعد بود يعني خواهرم آخراي سمو راهنمايي شده بود . از اون به بعد حتي جلوي پويا هم با من سكس مي كنه يه بار به من گفت تو هم بيا منو بكن كه گفتم نه راستشو بخاين من بيشتر از كس دادن خواهرم لذت ميبردم و سكس اونارو نگاه مي كردمو جق مي زدم . يه بار خواهرم جلوي پويا به من گفت تو چرا منو نمي كني . گفتم من بيشتر دوست دارم ببينم تو كس مي دي گفت جدي ميگي ؟ گفتم آره . بعد به پويا گفتم پويا تو مي توني چند نفرو پيدا كنيد كه با هم جلوي من خواهرمو بكنيد گفت آره . خواهرم گفت يعني سكس گروهي جلوي تو ؟ گفتم آره گفت جووووون چه حالي ميده . خلاصه پويا دو تا از دوستهاي كير كلفتشو پيدا كرد و يه روز خونه ما قرار گذاشت .البته چون مدرسه پويا يه جاي دور بود و دوستاشم از مدرسه اومده بودن مارو نميشناختن و تو محل هم تابلو نميشد . . مهسا كلي آرايش كرده بود و قرار شد لخت منتظر بشينه و منم با لباس كنار اون روي مبل نشسته بودم بعد از يه مدت پويا و دو تا از دوستاش اومدن و مهسا رفت در و باز كرد . يه كي از دوستاش گفت به به چه كسي . يه دست هم به پستونه خواهرم زد و اون يكي هم به كس خواهرم دست كشيد . من كه با همين دو تا صحنه شق كرده بودم رفتم و به اونا سلام دادم . .خلاصه سريع همه لخت شديم و اون سه تا افتادن رو خواهرم و من هم رو يه صندلي شروع كردم به نگاه كردن . همه جوره خواهرمو جر دادن .و از همه با حال ترش موقعي بود كه يكي كرده بود تو كسش و يكي تو كونش و يكي هم تو دهنش . من كه احساس كردم الان آبشون مي ياد گفتم بچه ها آبتونو نريزيد بيرون مي خام اونو بريزيد رو صورت خواهرم . هر چهار نفرمون وايساديم روبروي صورت خواهرم و جق زديم و آب كيرمون با سرعت مي پاشيد تو دهن و صورت خواهر جونم .
نظر يادتون نره . منتظر باشيد تا از كس دادن هاي مامانمم بگم

شاگرد خصوصی

سلام
شاگرد خصوصي
سه ماه بود كه معلم خصوصي شده بودم. چاره نداشتم تازه از سربازي اومده بودم و هنوز دنبال كار ميگشتم واسه رفع بيكاري بد نبود. حداقل اينطوري مي تونستم دم دهن بابا ننمو ببنديم. يه اموزشگاه بود كه بهم كار داده بود. درامدش زياد نبود ولي از هيچي بهتر بود. چون تازه كار بودم شاگردهايي كه فاصلشون دور بود رو به من مي دادند. شاگرد زياد داشتم. دختر و پسر همه جور ادم بودند. چادري بلوز شلوار ميني ژوپي، خلاصه ادم تازه پي به اختلاف موجود در بين افراد جامعه ميبره. شاگردي بود كه سر غروب كه ميشد ازم خواهش ميكرد ميگفت نظر كردم نماز اول وقت بخونم. نمي دونم شايد همون كارو كرد كه دانشگاه قبول شد. شاگردي هم داشتم كه روز عيد جلوي باباش با هام روبوسي كرد. خلاصه ادم گيج ميشه نمي دونه تو اين شهر با ادماش چطوري برخورد كنه.دو ماه بود كه خونه عاطفه ميرفتم. عاطفه يه خانوده اي داشت نه ازاد و نه مذهبي. يه خانواده معمولي . مادر پدرش اهل نماز بودند ولي مادرش اصلا جلوي من روسري سرش نمي كرد حتي خود عاطفه هم همينطور. البته هميشه عاطفه لباسهاي بلند مي پوشيد. هيچ وقت نديدم كه دامن بپوشه يا ارايش بكنه. شاگردهاي خصوصي اكثر شاگردهاي خنگ نيستند بلكه بيشتر احتياج به تشويق دارند اعتماد به نفس خودشونو از دست دادند اگه معلم زرنگ باشه بايد بيشتر روي روحيه و اعتماد اونها كار كنه. كار سختيه ولي چاره اي نيست. درس و بلدند ولي موقع امتحان به علت نداشتن اعتماد به نفس كافي خراب ميكنند. عاطفه هم از اين جور شاگردها بود. توي امتحان ميان ترم يه درس رياضي افتاده بود ولي با كمك من تونسته بود در اخر ترم نمره خوب بگيره. واسه همين اعتماد خانواده و خودش هم به من بيشترشده بود. موقعي كه بين تدريس استراحت ميكرديم از خانوادش برام ميگفت. از اون فاميلشون كه ميخواست بياد خواستگاري و عاطفه اصلا اونو دوست نداشت تا اون دوست باباش كه سر باباشو كلاه گذاشته بود و فرار كرده بود رفته بود كانادا.يه روز در بين همين صحبتها بود كه عاطفه ازم سئوال كرد: - شما دوست دختر داريد؟ - اين چه سئوالي ميكني؟ - همينطوري پرسديم. فضولي نباشه. زياد خوشم نيومد. از خودم بدم اومد كه زيادي به شاگردم رو دادم. اونم اينقدر پرو شده كه از معلمش همچين سئوالي ميكنه. - نع تا اخر كلاس سر سنگين برخورد كردم. چيزي نگفتم. موقع خداحافظي تا دم در اومد بدرقم. - از دست من كه ناراحت نيستيد؟ - براي چي؟ - به خاطر اون سئوالم. ببخشيد. نبايد ميپرسيدم. - نه خواهش ميكنم. - انگار داغ دلتونو تازه كردم. دختر پر رو. به توچه. مگه فضول مني؟ جلسه بعد دو روز ديگه بود. يادمه روز پنج شنبه بود و عاطفه هم شنبه يه امتحان داشت. واسه همين هم بود كه مجبور شده بودم زود كلاس بذارم. وقتي زنگ زدم باباش اومد دم در. از ديدن من تعجب كرد. انگار خبر نداشت كه امروز كلاس دارم - ببخشيد امروز كلاس داريد؟ - بله قرار گذاشتيم. چون عاطفه خانم شنبه امتحان دارند واسه همين خودشون خواستند كه امروز هم بيام خدمتشون. باباش يه دست كت و پلوار شيك پوشيده بود و كراوات زده بود. يه عطري هم به خودش زده بود كه بوي عطر من توي بوش گم شده بود. - ببخشيد من مزاحمتون نشم مثل اينكه مي خواستيد بريد مهموني - نه خواهش ميكنم. جايي كه نميريم ولي سرمون شلوغه و مراسم داريم. من تعجب ميكنم چطور اين دختر يادش نبوده؟ - حالا مسئله اي نيست من مي تونم فردا صبح بيام. - نه بفرماييد تو.تا اينجا تشريف اورديد ديگه كس كش سر ادم منت هم ميزاره. انگار من التماس كردم كه امروز بيام. مي دونم كه اينقدر گداست واسه اينكه جريمه لغو كلاس رو به من نده به زور دعوتم كرد توي خونه. وارد كه شدم بوي خيار پوست كنده و ادكلن با هم قاطي شده بود. تا رفتم ديدم به به چه خبره. دو تا زن و دو تا مرد مهمون بودند. همه شق و رق و عصا قورت داده. مشخص بود كه خانواده هستند. پدر و مادر ،‌دختر و پسر. سلام كردم. همه از جاشون بلند شدند. با مردها دست دادم. پسر خانواده خيلي جوون بود. يه كراوات زده بود مثل كراوات عين الله باقر زاده. اصلا بهش نميود. از دور داد ميزد كه بار اولشه.باباي عاطفه منو بهشون معرفي كرد. ازم خواست كه بشينم روي مبل. خودش هم رفت تو اتاق پيش عاطفه. دو دقيقه نشد كه اومد بيرون. - بفرماييد خواهش مي كنم. از جام بلند شدم و رفتم به طرف اتاق. باباش جلومو گرفت - امروز خواهش ميكنم يه ساعته كلاسو تموم كنيد. ما مهمون داريم. با عرض معذرت رفتم تو. عاطفه نشسته بود رو تختش و سلام كرد. اصلا بهم نگاه نميكرد. يه دستمال كاغذي دستش بود . تا منو ديد تو مشتش قائم كرد. معلوم بود كه گريه ميكرده. چيزي نگفتم. خودمو زدم به اون راه. كاپشنمو از تنم در اوردم. - خوب اماده اي براي امتحان؟ چيزي نميگفت. دماغشو بالا كشيد. هنوز سرش پايين بود. به نظرم حالا كه گريه كرده بود خوشگل تر شده بود. - مشكلي هست؟ ميخواي من برم؟ من گفتم به بابا من فردا هم ميتونم بيام ها - نه اشكالي نداره. خودم بهتون گفتم بياييد. از شنيدن صداش تعجب كردم.بدجوري گرفته بود. اصلا نمي تونست حرف بزنه. - اينا اومدند خواستگاري. اصلا ازشون خوشم نمياد. بابا اومده ميگه از قصد گفتم كه شما بياييد براي تدريس. - ااا پس من برم. خيلي زشته كه. چه عجله ايه؟ فردا ميام. - نه اصلا. هيچ ايراد نداره من خودم از قصد گفتم بياييد. اينام از شمال اومدند شب هم اينجاند و شام هستند و بعدشم ميخوابند. اين ديگه چه جور مراسم خواستگاري بود؟ به حق چيزهاي نديده و نشنيده. ياد قزوينيه افتادم كه با زير شلواري ميره خواستگاري و .... - پس اگه فردا بيام بازم اينا اينجاند؟ - آره ديگه.منم شنبه امتحان دارم. - تو كه زودته ازدواج كني - اينو به بابام بگيد. - حالا بيا زود اشكالاتو حل كنيم كه من يه ساعته بايد برم. - كجا؟ تروخدا نريد. بذار اينا از حسودي بتركند. بهش نگفتم كه باباش گفته. چون حتما اوضاع خراب تر ميشد. منم ميشدم آتيش بيار معركه. - اخه درس نمي خواييم بخونيم فقط رفع اشكاله. زياد طول نميكشه. شروع كرديم درس خوندن. هنوز يه ربع نگذشته بود كه يهو در باز شد. يكي از همون زنها اومد تو. يه سيني ميوه و چايي هم دستش بود. منو عاطفه دوتايي روي يه كاناپه دو نفره نشسته بوديم. تقريبا ميشد گفت كه بهم چسبيده بوديم.هردوتامون روي ميزي كه جلومون بود خم شده بوديم. - به به عروس گلم. خسته نباشي. يه خرده استراحت كن. نيومدي پيش ماها؟ يادت باشه. عجب فضول. اخه ادم مهمون باشه بعد ..... . عاطفه هم با ديدن خانومه يه لبخند مصنوعي زد و حس كردم كه خودشو بيشتر به من چسبوند. بعد يه نگاهي با همون لبخند به من كرد - اخه من شنبه امتحان دارم و ايشون هم قرار بود بياند براي تدريس. من خيس عرق شده بودم. آاخه اگه تو نمي خواي با اين خانواده وصلت كني به من چه؟ منو چرا اين وسط خراب ميكني؟ بيچاره دلم براي مهمونشون سوخت. تو دلم ميگفتم خدا به داد شوهر اين دختر برسه. وقتي از اتاق رفت بيرون دوباره مثل قبل نشست. - كثافت آشغال. اومده ببينه من و تو توي اين اتاق چيكار ميكنيم. اينقدر فضوله. بذار از حسودي بتركه. - اينكه درست نيست. به بابات بگو نميخواي باهاش ازدواج كني. - اينا فاميلاي بابان. بابا به خيالش از آسمون افتادند پايين. اگه اينا برند ديگه هيشكي نيست. كلاسو به زور تموم كردم و رفتم خونه. هفته بعد جلسه بعدي بود. وقتي رفتم دوباره باباش اومد دم در. اينبار با زير شلواري و زير پيرهن بود. اينطوري بيشتر بهش ميمود تا كت شلوار و كراوات. يعني من اينطوري بيشتر دوسش داشتم. اصلا بهش نيومد كلاس بذاره. عاطفه هم اومد استقبالم. - سلام بفرماييد. رفتيم تو اتاق. - امتحانمو خيلي خوب دادم. اون جلسه رفع اشكال خيلي خوب بود. هم تو نمرم تاثير داشت هم تو زندگيم. فهميدم كه اون خواستگاراي بدبخت دست از پا دراز تر برگشتند شهرشون. ازش نپرسيدم چي شد. زود رفتيم سر درس. عاطفه اصلا دلش نمي خواست درس بخونه. همش ميخواست حرف بزنه. منم چيزي نمي گفتم. گفتم بلكه تموم بشه و درس و شروع كنيم. نمي دوم فكر ميكرد براش كار مهمي انجام دادم. فكر ميكرد وجود من در اون روز باعث شده كه اون خواستگار ها برند. - فرداي همون روز گورشونو گم كردند و رفتند. من چيزي نگفتم. نه آره گفتم نه نع. بلكه بفهمه كه بايد بس كنه. - البته مامان هم مخالف بودها ولي خوب چيزي نمي گفت مي گفت شايد من خوشم بياد. ول نميكرد. - مامان ميدونه كه من از پسر خالم بيشتر خوشم مياد. پسر خاله ديگه كي بود؟ به من چه. - با هم خيلي عياقيم. هم ديگه رو خوب درك ميكنيم. حتي سكس هم با هم داشتيم... اينو كه گفت ديگه حرفشو قطع كردم - بهتر نيست درس و شروع كنيم؟ جنده خانم هيچي نگم ميخواد تا اخر زمون حرف بزنه. به اين دادم. واسه اون ساك زدم اون كسمو ديده اين كونمو انگشت كرده و .... اون روز اصلا نه درس درست حسابي خونديم نه درست و حسابي حرف زديم. نمي دونم چش شده بود. همش يه ريز حرف ميزد. هي وسط حرفشم ازم نظرمو ميخواست. كلاس از دستم در رفته بود. منم ديگه چيزي نمي گفتم. كون لقش خودش كه نمي خواد بخونه منم چيزي براش نمي گم. موقع رفتن ازم خواست بشينم. از اتاق رفت بيرون و برگشت. ديدم با مامانش اومده توي اتاق. - اگه ميشه غذا رو با ما بخوريد - نه متشكرم بايد برم. دير ميشه بدم نميومد باهاشون غذا بخورم. اينقدر بوهاي خوب خوب ميومد كه گرسنم شده بود. - حالا اينبارو به ما افتخار بديد. قول مي دم اگه ديرتون شده باشه باباي عاطفه شما رو تا يه جايي برسونه. ديگه چيزي نگفتم. عجب غذايي. سر ميز همه با هم شوخي ميكردند. اصلا انگار نه انگار من اينجام . منو از خوشون مي دونستند. خوشحال بودم. حس ميكردم كارم با موفقيت پيش رفته . هم شاگردم و هم خانوادشون از من راضي بودند. كلاس بعدي 7 - 8 روز ديگه بود. قرار بود 4 بعد از ظهر برم خونشون. درست شب قبل از كلاس عاطفه بهم زنگ زد. - سلام حالتون خوبه؟ - مرسي. بفرماييد. - مي خواستم اگه ميشه ازتون بخوام فردا صبح بياييد خونمون. - الان ميگيد چرا؟ من فردا صبح كلاس دارم. - حالا اگه ميشه يه كاريش بكنيد. اگه نه كه همون ساعت بياييد. ولي سعي خودتونو بكنيد. - تا نيم ساعت ديگه بهت زنگ ميزنم و جوابشو بهت ميگم. چه مي دونم لابد بعدازظهر مي خواست بره پاساژ گلستان يا ميدون كاج يا بازار صفويه يا .... . اينقدر قمپز اينجاها رو برام دركرده كه ديگه گوشم از اين حرفا بود. هرچي هم خريد ميكرد مياورد بهم نشون ميداد. البته اگه لباس زير خريده بود جور ديگه رفتار ميكرد. - اينو ديگه نمي تونم بهتون نشون بدم منم چيزي نمي گفتم - ميخواييد ببينيد؟ نمي خواستم حرمت شاگرد و معلمي از بين بره. دوست داشتم يه حدي بين خودمون باشه. - نه. بيا بشين درسو ادامه بديم. به يكي از شاگردهاي صبحم زنگ زدم و قرار كلاس و براي يه روز ديگه گذاشتم. اونم قبول كرد. به عاطفه زنگ زدم. - سلام فردا صبح ساعت 30/10 اونجام. - دستتون درد نكنه صبح ساعت 15/10 در خونشون بودم. زنگ زدم. از پشت آيفون خود عاطفه جوابمو داد. درو باز كرد و منم رفتم تو. در ساختمون كه رسيدم ديدم بازم خوشه اومده استقبالم. - سلام بفرماييد تو - سلام خوبي؟ وارد كه شدم پشت سرم در و بست و قفل كرد. تعجب كردم ولي چيزي نگفتم. - مامان نيست؟ - نه كار داشت رفت بيرون. فقط منم خونه. يه بوي عطري ميومد كه نگو. نفسم داشت بند ميومد. ضربان قلبم يك ميليون بار در دقيقه شده بود. اصلا نمي تونستم نفس بكشم. عاطفه دامن پوشيده بود و پاهاي بدون جوراب. تا حالا نديده بودم. عجب سفيد و توپولي بود. يه دونه مو هم نداشت. پشت پاش عضله اي بود. دلم مي خواست يه گاز به پاهاش بگيرم. يه تي شرت تنش بود بدون كرست. راحت ميشد از پشت تي شرتش نوك سينه هاشو تشخيص داد. عجب حال و هوايي داشت خونشون. ساكت و آروم. هيچ وقت صبح خونشون نيومده بودم. انگار يه خونه ديگه بود. نور افتاب تا وسط اتاق ميومد. - خوب تا كجا خونده بوديم؟ - صبر كنيد من الان ميام. از اتاق رفت بيرون و دوباره برگشت. داشتم از تعجب شاخ در ميوردم. يه سيگار روشن كرده بود و لاي انگشتاش بود و با همون دستش هم يه جا سيگاري رو گرفته بود. - سيگار چرا ميكشي؟ - من سيگاريم اصلا باورم نميشد. يه دختر به اين سن و سال اينطوري استادانه سيگار ميكشيد. با ولع خاصي به سيگار پك ميزد. انگار داره از پستون ننش شير ميخوره. ول كن نبود. اومد نشست رو كاناپه كنارم. - الان كه بوش همه جا ميپيچه .مامان بياد كه مي فهمه سيگار كشيدي. - بابا سيگار ميكشه. از سيگارهاي بابا كش ميرم. - واسه چي اصلا ميكشي؟ - اعصابم خرد ميشه سيگار ميكشم. - مگه الان اعصابت خرده؟ - نه زياد ولي عادت كردم تا تنها ميشم زود ياد سيگار مي افتم و ميرم يكي ميكشم. نمي دونستم چي بگم. اون همه صحبت و درس و نصيحت باد فنا بود. - آخه مشكلت چيه؟ - همش با بابا جرو بحث دارم. سر همون فاميل عوضيش. - خوب بشين باهاش صحبت كن. براش حرف بزن و دليل بيار. فكر نمي كنم بابات آدم غير منطقي باشه. - ميگه ايراد نداره باهاش نامزد ميكني درست كه تموم شد ميري خونه شوهر. هر چي بگم يه چيز ديگه جوابمو ميده. من حريفش نميشم. چي بگم . نمي دونستم. تو بد مخمصه اي گير كرده بودم نه راه پس داشتم و نه پيش. - من با پسر خالم دوستم. با هم خوابيديم.همديگرو دوست داريم. - خوب بهش بگو - مي دونه واسه همينه مي خواد زود شوهرم بده. وقتي صحبت ميكرد همش بهم نيگا ميكرد. زل زده تو صورتم. خودمو زدم به نفهمي - مي دونه باهاش خوابيدي؟ خندش گرفت. - اگه مي دونست كه منو تا حالا كشته بود. مي دونه من از اون خوشم مياد. سيگارش تموم شد. اونو تو جا سيگاري خاموش كرد. لهش كرد. - درسو شروع كنيم. - نه اصلا حالشو ندارم جنده منو كير كردي؟ حالشو نداري واسه چي گفتي من بيام؟ يه بدبخت ديگه روهم برنامشو بهم زدي. از اينكه زود خودموني ميشند و فكر ميكنند آدم مثل نوكرشونه حرصم ميگيره. ساعتي دو تومن بهم ميدند فكر ميكنند ديگه بردشونم. - پس چيكار كنيم؟ مگه نمي خواستي درس بخونيم؟ اين همه هول داشتي كه تروخدا فردا صبح بيا. - نه گفتم كه وقتي تنهام اصلا نمي تونم درس بخونم. يه پاشو چرخوند و انداخت رو پاي ديگش. - ولش كن امروزو ترو خدا. بيا حرف بزنيم. - من نيومدم اينجا حرف بزنم. كلاس شاگردمم كنسل كردم به خاطر تو. حالا بيام باهات لاس بزنم. بدجوري بهش توپيدم. - نمي خواي نخواه. تازه پولشو بهت ميدم. فكر كن داري بهم درس ميدي. منو بگو كه مي خواستم به شما چيزي رو نشون بدم. دلم ميخواست برات درد دل كنم. همينطوري زل زده بودم بهش. چيزي نمي گفتم. سعي ميكردم با چشمام باهاش حرف بزنم. بلكه چيزي حاليش بشه. سرشو انداخته بود پايين چيزي نمي گفت. به پاهاش نگاه ميكرد. اون پاش كه بالا بود هي تكون تكون ميداد. ناخناي پاشو لاك زده بود. آدم دلش ميخواست بخوردش. - چي ميخواستي نشونم بدي؟ - هيچي. اگه بخواييد مي تونيد بريد. - اون كه حتما اما قبلش اون چيزي رو كه مي خواستي نشونم بدي بيار ببينم. چيزي نمي گفت. حالا نوبت اون بود كه ناز كنه. - پاشو برو بيار ببينم. يالا ديگه. دسشو گرفتم كشيدم تا از جاش پاشه. يه لبخند مرموزي زير لب زد و رفت سراغ كمدش. - چشماتونو ببنديد. اين جوريشو ديگه نداشتيم. ولي خوب واسه اينكه دوباره ناراحت نشه چشمامو بستم.اومد طرفم و روبروم وايساد. هنوز بوي عطرشو حس ميكردم. عجب بويي. ادم دلش ميخواست صاحب عطرو بخوره. - حالا باز كنيد. بازم باورم نميشد. يه شورت زنونه توري به رنگ سبز فسفري تو دستش بود . دو تا دستشو كرده بود توش و اونو كشيده بود تا كشش از هم باز بشه. ديگه داشتم ديوونه ميشدم. مونده بودم چي بگم. گفتم لابد مانتويي، دامني، گردنبندي، .. خريده ميخواد به من نشون بده. منم الكي بگم خيلي قشنگه و اونم بپرسه راست ميگيد؟ - اين ديگه چيه؟ خيلي راحت شروع كرد به توضيح دادن. - با دوستم رفته بودم فروشگاه ... اون ميخواست لباس زير بخره. منم اينو خريدم. قشنگه؟ - والا چي بگم؟ - ميگند مردها خوششون مياد - مردا كلا از شورت زنا خوششون مياد - نه منظورم اينه كه ميگند از اين جور لباسها با اين رنگ خيلي خوششون مياد. - حالا واسه كي ميخوايي بپوشي؟ - شما اول بگيد خوشتون مياد؟ مونده بودم چي بگم. آخه اينم شد سئوال؟ اگه هم سن و سالم بود يه چيزي. همش مي ترسيدم يه وقت مامانش بياد. حس ميكردم به كسي نگفته تو اين ساعت با من كلاس داره. - آخه اينا رو زناي شوهر دار مي پوشند واسه شوهرشون تو كه دختري. واسه كي ميخواي بپوشي؟ - دوست داشتم خريدم. مي خوام بدونم شما خوشتون مياد؟ چيزي نگفتم. شونه هامو انداختم بالا. - اين عطرم خريدم. هميني كه الان زدم به خودم. خوبه؟ چه احساسي داريد؟ يه شيشه ادكلن خاكستري رنگ نشونم داد. از آرم خرگوشي كه روش بود فهميدم مال پلي بوي بايد باشه. آره روشم نوشته بود مخصوص خانمها . - اينو خريدم 3600 . ميارزه؟ - آخه اينا به درد تو نمي خوره. مگه تو شوهر داري؟ - نه مي خوام بدونم واقعا تاثير داره؟ الان چه احساسي داريد؟ من همش داشتم سر ادكلن رو بو ميكردم. خوشم ميومد. - تحريك كنندس - يعني چي؟ - يعني آدم تحريك ميشه ديگه. - يه لحظه صبر كنيد از اتاق رفت بيرون. دلم مثل سيرو سركه مي جوشيد. باخودم عهد كردم اگه از اين خونه رفتم بيرون ديگه تدريس و ببوسم بذارم كنار. اگه الان مامانش ميمود تو خونه من چي داشتم بگم؟ با خودم فكر مي كردم كه اگه باباش بياد خونه و اين وضعو ببينه. دخترشو كه نمي كنه منو ميكنه. با اين ادكلن سكسي اسمل كه هم بوش همه جا پخش شده ديگه رد خور نداره. تو همين حين در اتاق باز شد و عاطفه دوباره اومد تو. بدون هيچ حرفي رفت و نشست رو كاناپه . پاهاش انداخت روهم و بدون معطلي دامنشو زد بالا. ديگه داشتم مي مردم. واي قلبم داشت وايميستاد. عجب رونهايي داشت. يه لحظه چشم از پاهاش بر نمي داشتم. شورت سبز فسفري رو پاش كرده بود. عجب خوشگل بود. - حالا چي؟ چي بگم ديگه نمي دونستم چي جواب بدم. عجب گهي خورده بودم اگه سئوال قبلي را مثل آدم جوابش مي دادم ديگه كار به اينجا نميكشيد. - اين چه كاريه كردي؟ - مي خوام ببينم تحريك ميشيد يا نه؟ بابا بگو بيا منو بكن و خلاصم كن. اين ديگه چيه؟ نيم ساعته منو كاشتي الكي وقتمو بگا دادي تا اينو ازم بپرسي؟اصلا نمي تونستم چشم از شورتش بر دارم. كس كش چه جذبه اي اشت. از لاي سوراخاي ريز و درشت شورت توريش چند تا تار مو زده بيرون. پاشو از همي ديگه باز كرد. انگار نه انگار من اونجام. خيلي راحت به شورتش نگا ميكرد. چندتا تار مو يا همون پشم كسش روي شورتش بودند اونا رو يكي يكي برداشت و ريخت رو فرش دوباره به شورتش نيگا كرد و مطمئن شد كه ديگه چيزي نيست بعد با دستش دو سه تا ضربه زد رو كسشو مثلا پشماشو جارو كرد. من كه ديگه داشتم مي تركيدم. اگه مي دونستم امروز جريان چيه لاقل شلوار جين نمي پوشيدم. كيرم داشت تو شلوارم مي تركيد. زبونم بند اومده بود. ميشد تشخيص داد كه عجب كس پشمالوي تپلي داره. نمي دونسنم شايد هم پشماش زياد بود و الكي شورتش پف كرده بود. ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم. از جام پاشدم. كيرم داشت شلوارمو پاره مي كرد تازه وقتي از جام بلند مي شدم ميشد اينو فهميد. اونم با بلند شدن من زل زد تو چشام. مي دونست ديگه دست خودم نيست. رفتم كنارش و شروع كردم بوسيدنش. هيچ كاري بلد نبود. - نه من دوست ندارم لب بدم. بدم مياد ببخشيد. خاك بر سرت. اگه يه بار لب داده بودي اين حرفو نميزدي. همونطور كه سر و صورتشو مي خوردم دستمو گذاشتم رو سينش و شروع كردم به مالوندش. چشماش همش به دنبال كيرم بود. بهش دست نمي زد ولي با يه ولع خاصي به زيپ شلوارم نگا ميكرد. پيرنشو زدم بالا و شروع كردم به خوردن سينه هاش. سفت سفت شده بودند هاله قهوه اي رنگ سر سينه اش خيلي بزرگ بود شايد قطرش پنج سانت ميشد. نفسش داشت بند ميومد. اصلا نمي تونست حرف بزنه. - يواش .... يواش. همونطوري كه نوك سينشو گاز ميگرفتم دستمو روي شكمش كشيدم و بردم پايين. يهو پاهاشو بست. انگار برق گرفته باشدش. - من پرده دارم - مواظبم. مي دونم - توش انگشت نكنيدها. كس كش پس چطوري با پسر خالش حال كرده بود، لب كه نميده، كس كه نميده، كون كه مطمئنا نميده . ما كه سر درنيورديم. دستمو كردم تو شورتش. خودش پاهاشو از هم باز كرد. سينشو از دهنم ول كردم. دستمو تو شورتش فرو كردم. همش پشم بود. يه گوله پشم. حالم داشت بهم ميخورد. احمق به جاي اينكه پشماشو بزنه رفته واسه من ادكلن و شورت فسفري خريده. چيزي بهش نگفتم. خودش پاهاشو جابه جا ميكرد. به ديوار مقابل زل زده بود. اصلا حرفي نمي زد. يعني اگر هم ميخواست نمي تونست چيزي بگه. دستمو تو شورتش چرخوندم و چرخوندم تا بالاخره انگشت وسطي دستم تو مسير درستش قرار گرفت. شروع كردم يواش يواش دستمو پايين و بالا بردن. عاطفه اينبار به دستم زل زده بود. دستشو گذاشت رو دستم و راهنماييم ميكرد. پايين بالا كردن دستمو كنترل ميكرد. نمي ذاشت زياد پايين بريم دوست هم نداشت دستمو از روش بردارم. دستم خيس خيس شده بود. داشتم تو ذهنم تصورشو ميكردم كه اگه الان دستمو بيرون بيارم بهش يه مشت پشم چسبيده باشه. هراز چندگاهي يه ميك به سينه اش ميزدم. نوك سينه هاش سيخ سيخ شده بود. به اندازه يه بند انگشت. اصلا توچهي به من نداشت همش دستمو نيگا ميكرد. تقريبا ده دقيقه طول كشيد يهو ديدم نفس زدنش فرق كرد. بريده بريده نفس مي كشيد. انگار داره خفه ميشه. سرشو چسبوند به ديوار پشت سرش و دستشو گذاشت رو چشماش از زير دستش ميشد لب و صورتشو ديد. لباشو گاز گرفته بود. وقتي نفسشو داد بيرون نالة اي هم همراش كرد. حس كردم عضله هاي روناش سفت شدند و براي مدت 30 ثانيه همونطوري موندند بعد يواش يواش عضلاتش شل شد. - مرسي بسه ديگه دستمو از تو شورتش كشيدم بيرون. حدسم درست بود. كف دستم 10 -15 تا پشم چسبيده بود. دستم خيلي خيس شده بود. وقتي انگشتامو بهم مي چسبوندم موقع باز كردن مي تونستم چسبناك بودن و لزج بون اونارو حس كنم. پاشدم از اتاق رفتم بيرون. مي دونستم دستشويي كجاست رفتم و زود دستمو شستم. حالم داشت بهم مي خورد. وقتي اومدم بيرون رو مبل يه شورت زنونه افتاده بود كه موقع اومدن تو خونه اونو نديده بودم. وسط خشتكش هم يه خط زرد بود. برش داشتم و اوردمش تو اتاق. ديدم عاطفه رفته رو تختش دمرو دراز كشيده. ديگه جرات پيدا كرده بودم و رفتم طرفش. كون خوش فرمي داشت بدون معطلي دست گذاشتم روش شروع كردم مالوندنش. - عاطفه پاشو. الان يكي مياد ها. بيا اين شورتتو عوض كن و اونو در بيار. اصلا حرفي نميزد. حس كردم از اينكه كونشو مي مالم خوشش مياد و واسه همينه كه نمي خواد حرف بزنه. دستمو از رو كونش برداشتم. - پاشو ديگه يالا . مامان مي دونه من الان اومدم؟ چشماشو باز كرد و خنديد. - نع - پس بجنب من بايد برم تا كسي نيومده هم دلم كس مي خواست هم اينكه دلم مي خواست زود از اونجا بزنم بيرون. مي ترسيدم كار دست خودم بدم. آبروم مي رفت. از جاش بلند شد. مثل يه شاگرد خوب حرف گوش كن از تخت اومد پايين و شورتشو در آورد. بــــه تازه ميشد فهميد كسش چقدر پشم داره. فكر كنم از اولي كه كره زمين درست شده تا حالا پشماشو نزده بود. دو سه تا دستمال كاغذي برداشت و پاهاشو از هم باز كرد و لاشو خشك كرد. اينقدر با حوصله اينكارو انجام ميداد كه من داشتم ديوونه مي شدم. - چرا اينقدر ترشحاتت زياده؟ - وقتي يكي ديگه برام ميماله اينطوري ميشه. خيلي حال ميده. دستتون درد نكنه. پس پسر خاله شم براش فقط مي ماله. - من بايد برم الان يكي بياد خيلي بد ميشه. نگاهي به ساعت كرد - مامان كه يه ساعت ديگه مياد. مطمئنم. - باشه من برم - ميشه خواهش كنم قبل از رفتن به منم نشون بديد؟ خودمو زدم به اون راه - چيو؟ - آلت تونو از اينكار خجالت مي كشيدم. دختري كه هفت هشت سال از من كوچيكتر بود و شاگردمم بود. حالا مي خواست كيرمو ببينه. - دير ميشه الان ميان - فقط يه لحظه. - خيلي خوب فقط يه دقيقه ها چون زود بايد برم. كيرم خوابيده بود. هنوز دلم كس ميخواست. قبل از اينكه درش بيارم يه خرده روش دست كشيدم تا گنده تر بشه. فقط مي خنديد. زل زده بود بهش چيزي نمي گفت. شده بودم برده اين دختر بچه هم كسشو بمالم هم كيرمو بهش نشون بدم. دلم نمي خواست باهاش كاري بكنم. دلم آشوب بود. اصلا نمي خواستم ديگه اونجا وايسام. - بگيرش تو دستت. - بدم مياد - بايد بهش عادت كني جنده خانم. كير به اين خوشگلي و شق و رقي و تميزي رو بهش دست نميزد اون وقت من دستمو تا مچ تو كس پشمالوش ميكردم. زود زيپمو كشيدم بالا . كيفمو برداشتم كه برم - شما كاري نكرديد كه - تو ارضا شدي كافيه ديگه يه ثانيه هم معطل نكردم. از خونه زدم بيرون و يه تاكسي دربستي گرفتم. شبش بهم زنگ زد. از تو اتاقش صحبت ميكرد. يواشكي و پچ پچ. - سلام خوب رسيديد؟ - آره. تو چي كسي نفهميد كه؟ - نه صداش بدجوري ميومد. نفساش بريده بريده بود. - چيكار داري ميكني؟ - دارم ميمالم. - مگه ارضات نكردم؟ - چرا ولي كيرتو لاپام نذاشتي. از پشت تلفن خيلي راحت تر و بي پروا حرف ميزد. - عجب كيري داشتي. از كير پسر خالم هم بزرگتر بود. اون شب تا نصفه هاي شب باهاش حرف زدم. ول كن نبود. چند بار پشت تلفن جلق زد. همش مي گفت چرا كيرتو نذاشتي لاي پام. چند ماه بعد ديگه تدريسو واسه هميشه گذاشتم كنار و رفتم سراغ يه كار ديگه. ديگه هيچ وقت برنامه اي با عاطفه نداشتم. ولي خاطره اون روز هيچ وقت يادم نميره

سکس اشتباهی

سلام
سكس اشتباهي
من اسمم نيوشاس بيست و دو سالمه اين داستاني که تعريف مي کنم واسه شهريور هشتاد و سه همين تابستونه امساله .خالم اينا از سوئد اومده بودن خالم اينا حدود ده سال اونجا زندگي مي کردند خالم يه پسر داره با دوتا دختر که پسر خالم بيست و پنج سالشه و دختر خاله هام يکي نوزده و يکي بيست و هشت سالشه بگذريم . خالم اينا اومده بودن براي مدتي پيشمون بمونن و شوهر خالم دنبال يه خونه ميگشت که بخره. دختر خاله هام يکي شوم با دامنه کوتاه بود و اون يکي هم با يه شلوارک خلاصه اون شب من متوجه شدم که داداشم داره پاهاي دختر خالمو ديد ميزنه خلاصه شب شد دختر خاله هام اومده بدن تو اتاق من خوابيده بودن به توري که منو يکيشو رو يه تخت دو نفره بوديم و اوني که نوزده سالش بود رو يه تخت يک نفره خوابيده بود . وسطاي شب بود که احساس کردم کسي بالاي سرمه چشمو تا نصفه باز کردم ديدم داداشمه داره از زيره دامنه دختر خالم پاهاشو ديد ميزنه به روي خودم نياوردم بگذريم که اون شب چي شد . من هميشه داخل خونه يا با يه شلوارک سفيد مي گردم يا با يه دامنه کوتاه که دو وجب بيشتر نيست من قدم يک متر و هشتادوشش هستش و هفتادو هشت کيلو وزنمه و باسن نسبتا بزرگي دارم . خلاصه اون روز صبح من شلوارک کرده بودم احساس مي کردم که يک نفر منو زير نظر داره فهميدم که پسر خالمه داداشم منو صدا کرد گفت غير از اين ديگه هيچي نداري بکني گفتم براي چي؟ برد منو به طرف آيينه گفت خودتو نگاه کن من تو آيينه نگاه کردم ديدم شورتم معلومه منم شورت تنگ پوشيده بودم رنگش صورتي بود. خلاصه رفتم شلوارک و در آوردم دامنمو کردم رفتم تو پذيرايي ديگه جلوي پسر خالم نرفتم که منو بخواد ديد بزنه نشسته بودم داشتم مجله مي خوندم که شوهر خالم با پدرم اومدن مبل روبرويي من نشستن منم اصلا حواسم نبود پاهامو باز کرده بودم و همه چيزم معلوم بود شوهر خالم فکر کرده بود من براي اون باز کردم که اون ببينه خوندنه مجله تموم شد رفتم تو اتاقم که طبقه ي بالا بود ساعت حدود يک بعد از ظهر بود که يکي در اتاق و زد گفتم بفرماييد در باز شد ديدم شوهر خالمه اومد تو اتاق گفت نيو نيو شيطون شدي خونواده خالم منو نيو نيو صدا مي کنن نيو نيو يعني همو نيوشا گفتم منظورتون چيه؟ گفت اي ناقلا منم جلوي آيينه وايساده بودم داشتم لاک ميزدم به ناخنم يهو شوهر خالم اومد جلو دستشو گذاشت لاي پاهام من تعجب کردم هيچي نگفتم .خواستم ببينم خودش خجالت مي کشه يا نه .ديدم نه همينجوري داره به کارش ادامه ميده گفتم ميشه دستتونو برداريد ؟گفتش باشه اگه ناراحتي بر ميدارم رفت نشست رو صندلي به پاهام زل زده بود بلند شد اومد جلو فهميدم باز ميخاد دستشو بذاره لاي پاهام منم پاهامو بستم دستشو که گذاشت ديد من پاهام بستس گفت خودتو لوس نکن ديگه گفتم شرمنده من اينکاره نيستم گفت داري چيکار ميکني ؟گفتم دارم لاک ميزنم همين که گفتم دارم لاک ميزنم لاک از دستم افتاد دولا شدم تا لاک و بدارم اونم فرصت تلبي کردو دستشو اورد جلوتر تند تند داشت مي مالوند منم از خجالت زبونم بند اومده بود نمي دونستم چيکار کنم که يه دفه گفتم نکن ديگه اح. زود دستشو کشيد گفت خوب بابا چرا ميزني . رفت دوباره نشست رو صندلي ازش پرسيدم بقيه کجان که تو با اين همه جرات اومدي اينجا؟ گفتش همه خوابيدن . من سرم تو کاره خودم بود يهو از تو آيينه ديدم لخت شده منم فميدم مي خواد چيکار کنه پاهامو بستم اومد جلو کيرشو گذاشت پشتم گفت پاهاتو باز کن گفتم نه خوشم نمياد پاهاشو انداخت لاي پاهام به زود پاهامو باز کرد گفت من که نمي خوام کاري کنم فقط ميخوام يه کم بمالونم کيرشو عقب جلو ميکرد منم يواش يواش خوشم ميمود دستشو اورد دستم گرفت با اون يکي دستش شورتمو کشيد پايين گفتم اينجوري نه گفت نترس کاري نمي کنم گفتم من کا دارم بايد آرايشمو بکنم ميخوام جيي برم گفت من که جلوتو نگرفتم آرايش کن تا آرايشت تموم بشه منم بس ميکنم همين که يه کم خم شدم که خط لبمو درست کنم گفت همينجوري وايسا منم وايسادم کيرشو گذاشت دمه سوراخه کونم سرش که رفت تو بد جوري دردم گرفت به خودم مي پيچيدم اونم ولم نميکرد هي ميگت يه لحظس خوب ميشه دردش که آروم شد يکم ديگه فشار داد گفتم دردم مياد گفت شل کن دردت نمياد منم شل کردم يکم فشار داد که نيمي از کيرش رو تو کونم حس کردم اصلا خوشم نيومد چون باره اول بود خيلي درد داشتم منو بغل کرد و کشيد برد کناره تخت و نشست رو تخت منو نشوند رو کيرش منم ردم ميومد اصلا حال نداشتم منو دمر خوابوند خودش هم خوابيد روم تند تند ازم لب مي گرفت و کيرشو از کونم در مياورد و با شدت بيشتر ميکرد تو حدود بيست دقيقه من زيرش بودم کيرشو در آورد و منو بر گردوند کيرشو گذاشت لاي سينه هاي براي اولين بار داشتم لذت ميبردم کيرشو بر داشت و مالوند به کسم و همين که اون ميمالوند من حشري ميشدم که يهو ارضا شدم که آبم همه ريخت بيرون دوباره گذاشت لاي سينه هام آبش اومد ريخت رو سينه هام همينکه آبش اومئد مبايلش زنگ زد بابام بود بهش گفت مرد حسابي معلومه کجايي شوهر خالم با دست پاچگي هي مي گفت الو صدا نمياد بلند تر بگو زود پاشود از روم کيرشو با دامنم پاک کرد پاشد رفت منم پاشدم ديدم خيلي کثيف شدم رفتم حموم يه دوش گرفتم خاستم کاملا خودمو بشورم که يادم اوفتاد شورتو سوتينم رو اتاق مونده رفتم خودمو خشک کردم رفتم اونا رو برداشتم برگشتم تو حموم رفتم زير دوش حس کردم يکي داره ديد ميزنه . (حموممون دو بخشيه يه قسمت توالت و يه قسمت حمومه و يه پرده از وسط اينا رو ز هم جدا کرده ) صابون رو انداختم زمين به بهونه ي صابون رفتم ديدم بعله يکي وايساده منو ديد ميزنه و کيرشو دستش گرفته جق ميزنه نفميدم کيه ولي فکر کردم شوهر خالمه اومده توالت . رفتم دوباره زير دوش خودمو شستم اودم تو رخت کنه حموم که خودمو خشک کنم و لباس بپوشم يهو يکي دستشو انداخت و کسمو مالوند هيچي نگفتم فکر کردو شوهر خالمه . نگو پسر خالمه تو حموم قايم شده بود کيرشو با آب دهنش خيس کرد گذاشت لبه سوراخم فشار داد رفت تو من فکر کرده بودم شوهر خالمه هيچي نمي گفتم فقط آخ و اوخ مي کردم خيلي سريع ميکرد فميدم حشري شده بهش گفتم آبتو نريزي تو گفت باشه ديدم صداش خيلي جوونه تو دلم گفتم شايد حشري شده اينجوري حرف ميزنه خلاصه بعد از ده دقيقه آبش اومد چون حشري بود تمام آبشو ريخت تو کونم ازم لب ميگرف لب گرفتنش که تموم شد برگشتم بهش بگم که چرا آبتو ريختي ديدم پسر خالمه جلوي خودمو گرفتم اگه بهش ميگفتم تويي؟ با چيز ديگه مي فهميد باباش هم با من حال کرده بود . بهش گفتم مگه نگفتم نريز گفت بخدا نمي تونستم جلوي خودو بگيرم منم کونمو شستم و دامنو که کثيف شده بود رو شستم شلوارک و کردم داشتم از حموم ميرفتم بيرون که گفت وايسا کار دارم باهات وايسادم گفتم چيه؟ گفت وقتي اين شلوارکو مي پوشي آدمو حشري مي کني اومد جلو کنکو داشت مي مالمند که دست منو گرف زد به کيرش کيرش دوباره شق شد ازم تند تند لب ميگرفت و شلوارکمو کشيد پايين و باز کيرشو کرد و حدود بيست دقيقه کرد و باز هم گفتم آبتو نريزيا ولي باز آبشو ريخت بهم گفت مرسي اصلا باورم نميشد به همين سادگي قبول کني . رفتم از حموم بيرون بهم گفت شب دوباره ميام با هم حال کنيم گفتش تو امشب رو تخت يک نفره بخواب منم گفتم باشه. خلاصه شب شد ساعت حدود دو بود که در اتاق باز شد يکي اومد تو اتاق من که ميدونستم قراره پسر خالم بياد تو اتاق رومو کردم به ديئار و يه وري خوابيدم من اون شب يه پتوي کوچيک رو کشيدم کسي که اومده بود تو اتاق اومد زير پتو دامن کرده بودم دامنمو داد بالا شرو کرد به مالوندن لاله گوشم مي خورد خوشم ميومد کيرشو در اورد گذاشت لاي پاهام کير گلفت و درازيي بود تو دلم گفتم کير شوهر خالم که زياد بزرگ نبود و کير پسر خالمم به ابن بزرگي نبود منم که فقط با ايد دوتا بودم با کسه ديگه ا سکس نکردم و به خودم گفتم قرار بوده پسر خالم بياد حتما حشري شده اين جوريه شورتمو در آورد و کيرشو گذاشت دمه کسم دمه گوشم گفت اوپني؟ گفتم نه . گفت چه بد شد کيرشو کرد تو کونم گريم داشت در ميومد هي لب ميگرفت ازم حدود نيم ساعت کرد آبش که داشت ميومد منو بر گردوند بطوري که نيم تنه ي بالا فقط برگشت من که از درد چشام بسته بود اونم همينطور چشاش بسته بود آبش که اومد ريخت حمونجا شروع کرد لب گرفتن چشامو باز کردم که بهش بگم چرا اين کارو کردي چيزي ديدم که از تعجب شاخ در اوردم دادشم بود منو با دختر خالم اشتباه گرفته بود زود چشامو بستم اون همينطوري داشت لب مي گرفت که ديدم لبشو رو لبم نگه داشته چشامو باز کردم ديدم داره منو نگاه ميکنه هر دومون از خجالت مرديم پاشد لباساشو پوشيد خواست بره گفت بکسي نگيا گفتم باشه . صبح فردا رفتم به پسر داييم گفتم چرا نيودي ؟گفت مگه داداشت اجازه داد . بعد از اون هفته اي دوبار با دادشم و ماهي يکي دوبار با شوهر خاله و پسر خالم سکس داشتم و دارم اين بود داستان منو شوهر خاله و پسر خاله و داداشم بطوري که ديگه معتاد سکس شدم.اين بود داستان منو شوهر خاله و پسر خاله و داداشم